FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 خرداد ماه سال 1382

سلام بچه ها

من امروز میخوام براتون یه مطلب کوچیک بنویسم و دیگه برم شرم رو از سرتون کم کنم این مطلب رو هم به 2_3 دلیل مینویسم

که الان خودتون میخونید و متوجه میشید

اولیش در مورد چت کردن خودم با بقیه است من دیروز چیزی رو شنیدم که باور نمیکردم چون اصلا توقع نداشتم اول از همه بگم که من اخلاقم جوریه که

با همه زود صمیمی میشم و حتی سعی میکنم تو اولین برخود هم خیلی گرم و دوستانه برخورد کنم خوب این اتفاق موقع چت کردن هم میفته و دیگه دختر و پسر هم از نظر

من موقع چت کردن فرقی نمیکنه هر چند که من حرفی نمیزنم که کسی بخواد فکر بدی در مورد من بکنه و یا اینکه حالا...

اما دیروز وقتی فهمیدم یه نفر که من اصلا اصلا فکرش رو نمیکردم گفته که نه بابا این با همه اینجوریه و ... در صورتی که مجموع چت کردن من باهاش به 5 بار هم نمیرسید خیلی بهم بر خورد

مخصوصا اینکه کسی این حرف رو زده بود که خیلی به من لطف کرده بود و این بیشتر منو ناراحت کرد من اینجا اسم کسی رو نمیارم اما

میدونم اگه خودش بخونه متوجه میشه که منظورم اونه

دومیش هم اینکه که برام خیلی جالبه که کسی که منو ندیده به صرف یه عکس چقدر راحت میتونه در مورد من قضاوت کنه و نظرش رو بین بقیه هم پخش کنه و ادعا کنه که منو دیده !!! این دومی از اولی هم برام مهمتره

چون خیلی برام جالب بود و خیلی هم کفری کرد منو

سومیش هم اینکه اصلا من هر مدلی هستم باشم آخه خاله زنک تو چیکار داری؟

راستی یه چیز دیگه هم میخواستم بگم این داداش کوچیکه ی من اومده وبلاگ درست کرده اگه دوست داشتین برید ببینین این بلاگ اسکای هم با این لینکاش منو کشته آدرسش اینه

http://yaddashthayeshab.persianblog.com

خوب دیگه وقتتون رو نمیگیرم راستی نمیدونم وضعیت اکانتم چه جوریه اما سعی میکنم بیام بهتون سر بزنم

موفق باشید

دوشنبه 26 خرداد ماه سال 1382
سلام بچه ها  
من نمیخواستم تا ۴ شنبه بنویسم اما یه خبر شنیدم که خیلی منو غصه دار کرد  بچه ها اگه http://persianblog.com/?date=13820115#358552 این مطلب منو نخوندین برید بخونین http://persianblog.com/?date=13820115#358552شمیم  تومور مغزی گرفته حالشم خیلی بده همه چی رو ۲ تا میبینه به حدی ناراحتم که حد و حساب نداره  احتمالا میام بهتون سر میزنم
من خیلی ناراحتم ترو خدا براش دعا کنین  آخه یه بچه ۴ـ۵ ساله مگه میتونه شیمی درمانی بشه نمیتونم چیزی بنویسم فقط براش دعا کنین خواهشا  
شمیم یه دختر بچه ای هست که از روز تولدش تا ۳ سالگیش تو خونه ی ما بودن  دختر یکی از دوستای خیلی صمیمی .
چهارشنبه 21 خرداد ماه سال 1382

سلام برو بچ  چطور مطورین؟
خوش میگذره؟ قول داده بودم امروز یه خاطره از فریبا بنویسم این خاطره از همه ی خاطراتی که باهاش داشتیم جالب تره چون بلاخره تو مدرسه تابلو شد جزییاتش رو تو دفتر خاطراتم نداشتم والا زودتر مینوشتم تا اینکه دیروز رفتم سراغ یه سری از این برگه های قدیمی که با دوستام نامه نگاری کرده بودیم و اینا یهو دیدم ته اون دفتری که نامه ها لاش بود یه چیزایی نوشتم که خوندم و دیدم خاطره ی اون روز هست که روز تولدم هم بود یعنی تقریبا آخرای سال
حالا از اون قسمتی که مربوط به فریبا میشه رو براتون میتایپم

اون روز پریسا دوربین (عکاسی)آورده بود سر زنگ هندسه هم که ماشاالله کلاس نداشتیم وحشی خونه بود هر کس یه کاری میکرد چون فریبا گفته بود درس بخونید امتحان بگیرم هر کس یه جوری غر میزد با آیدا یه نگاه به بخش تکمیلی کردیم و یه روخونی کردیم که یه دفعه یاد دوربین افتادیم با آیدا یه نگاه موذیانه به هم کردیم و دوربین رو از پریسا گرفتیم آیدا ته میز نشسته بود من سر میز فهیمه اینا هم که از صبح رفته بودن برای این آخوند ماخوندا سرود بخونن برگشته بود و داشت چادر رو تا میکرد که بزاره تو کیفش دوربین رو آیدا گرفت از اون ور نوشین رفت ماموریت همیشگیش رو انجام بده یعنی شر وور بپرسه پریسا هم گفت زود بنداز و از اون ور بنده هم به تحریکاتم ادامه میدادم یه دفعه آیدا دستش رو گذاشت رو دکمه و یه فلاش پر نور زد یه آن جا خوردم اما بعدش دیدم یه سیاهی داره میاد طرفمون عین فشنگ آیدا دوربین رو گذاشت تو جامیزی (اینجا چلمن بازی در آورد خفن)حالا خانوم خانوما اومده فهیمه رو از میز کشیده بیرون میگه بده دوربین رو بده حالا اونم هی میگه دوربین کجا بود میگه دروغ نگو خودم دیدم گذاشتی تو کیفت!!!! فهیمه هم کیف رو گذاشت جلوش حالا اونم هی میگرده و فهیمه بهش میخنده وقتی دوربی رو ندید چادر رو که زیر دست فهیمه بود و نصفه تا شده بود رو گرفته تکون میده که یه وقت لای تاهای چادر نباشه یهو منو که دید انگار فهمید یه میز جلو اشتباهی واستادهاومد گفت دوربین کو در کمال پررویی و خونسردی از میز اومدم بیرون گفتم خودت پیدا کن دستش رو برد زیر جامیز که یهو دوربین گروپ افتاد و در جا باطریش شکست پریسا که دو تا میز جلو بود و نمیدید دوربین چی شده یهو رنگش شد مثل آلبالو و داد زد دوربین رو شکستی .... (البته زیادم بد نبودا اما دیگه باید یه جورایی حرمت این معلمان همیشه در صحنه رو هم نگه داشت)حالا اونم به شدت هیجان زده و دستپاچه شده بود و دوربین رو برداشت و رفت سر میزش که پریسا رفت که دوربین رو بگیره که راه افتاد رفت بیرون منم دیدم نه انگار قاط زده باطریها رو برداشتم از روی زمین و دنبالش از کلاس رفتم بیرون و رسیدم بهش و از اونجایی که در برابر من جوجه ای بیش نبود شونه هاش رو گرفتم و گفتم خودت رو ضایع نکن برگرد ولی فریبا جون به نصیحت این پیر گوش نکرد و میگم چی شد به هر صورت من گرفته بودمش و نمیتونست راه بره هی خودش رو میکشید و منم یهو ولش کردم و یهو تعادلش بهم خورد و یه سکندری خورد و شروع کرد به دویدن حالا من بدو فریبا بدو انگار میخواستم بخورمش هی من میدویدم هی اون آیدا هم دنبال ما همین که بهش رسیدم پرید تو دفتر
جلوی خانم هراتی(ناظم دومی ها بود یعنی ما) دوربین رو پرت کرد رو میز و یهو آیدا رو نشون داد وگفت تقصیر این نیستا همش تقصیر اینه و منو نشون داد خانم هراتی گفت چی شده حالا نه گذاشت نه برداشت گفت منو کتک میزنه (یهنی هاله فریبا رو کتک میزنه ) خانم هراتی یهو برگشت بهش گفت ساکت باش ببینم برای خودت هی حرف میزنی و بعد به من گفت هاله چی شده باز (دیگه آدم محبوب ناظم مدرسه باشه اونم بدون پاچه خواری کلی حرفه ها) منم گفتم من نمیدونم خانم خودشون یهو عصبی شدن (خوب اگه بعضی مواقع اینجوری نباشی که میمیری)یهو فریبا با دستپاچگی و بغض و عصبانیت انگار که داشت هق هق میکرد گفت عکس خانم هراتی عکس انداختن از من و با یه حالت متعجب و هیجان زده گفت عکس از من و یهو آروم شد و تند و با عجله گفت عکسش رو بدین به خودم ها
هراتی گفت انداختن که انداختن چی شده حالا میترسی از عکست سواستفاده ..... کنن مدرسه رو گذاشتی سرت برو سر کلاس بدو ببینم برای چی کلاس ۲/۲ رو تنها گذاشتی مگه نمیدونی چیکار میکنن برو ببینم
وقتی از دفتر رفت بیرون هراتی یه نگاهی کرد به ما و یه نگاهی هم به دوربین بعد گفت دوربین رو ببرید اینم خله ها (حالا فکر نکنین هراتی مثلا یه دختر جوونی چیزی بودا نه اتفاقا هم سنش خیلی بالا بود و هم خیلی سخت گیر ولی در رابطه با فریبا کاری به کارمون نداشت و به منم میگفت اینقدر سر به سر این نذار بابا بذار سوالا رو بهتون بده )
به هر صورت منو آیدا با دوربین رفتیم بالا همین که ما رفتیم تو کلاس من یه نگاه بهش کردم و بعد هم گفتم به حرف من گوش نکن تا باز ضایع بشی (دختره ی ابله میگه هاله منو کتک میزنه واه واه من کی تو رو زدم آخه شاسکول )خلاصه سر کلاس اومد امتحان بگیره که همه برگه رو گرفتن و مشغول حرف زدن با هم شدن و امتحان هم ندادیم خلاصه که خیلی روز خوبی بود ولی حیف حیف که اون حلقه فیلم سوخت و الا عکسش رو میزاشتم قیافش رو ببینین (البته من الان خیلی عذاب وجدان دارم خیلی بیچاره رو اذیت کردیم ۳ تا کلاس داشت تو کلاس ما که میومد روانی میشد و کلاسای دیگه هم ازش راضی نبودن اما از ما کمتر اذیتش میکردن یه بار رفته بود توی اون یکی کلاسه که بچه هاش همه آروم از آب در اومده بودن گفته بود آره شما خوبید ۲/۲و ۱/۲بدن منو اذیت میکنن )
گفتم قیافش یه چیز بگم ازش این خانوم خانوما خونشون شهرک غرب بود و هر روز که منتظر ماشین وایمیستاد تابره با معلم زیستمون که اونم خونشون اون طرفا بود میرفتن اما بعد یه مدت انگار معلم زیسته فهمیده بود خیلی تابلو میشه باهاش نمیرفت دیگه و اون خودش میرفت یه بار زنگ خورد و رفتیم بیرون سر همت منتظر ماشین بود که یهو یه پژو ایستاد یه کم جلوتر نمیدونم حالا از احمق بودنش بود که میخواست جلوی مدرسه اتو بزنه یا فکر کرده بود آقاهه آقای تاکسی هستند بدو رفت در ماشین رو باز کرد و همین که راننده برگشت و قیافش رو دید جاتون خالی همونجوری که در ماشین باز بود گاز داد در رفت (بیچاره زشت نبود اما یه جوری گاگول بود) خلاصه اینم از این خاطره
خوب قرار بود بهتون شیرینی بدم آقا اصلا یه مهمونی کوچیک چطوره :   
خوب اینم از مهمونی ببینید برام کادو آوردن شما هم کادو یادتون نره ها
خوب حالا یه خبر خوش برای اکثریتتون :
از اونجایی که جناب آقای علی سیاه خان در راستای درس و مرس و از این حرفها تصمیم گرفتن وبلاگشون رو دیر به دیر آپدیت کنن منم دیدم که دارم عقب میمونم و تازه من باید بیشتر درس بخونم چون باید از خری به اسم کنکور بگذرم (که احتمالا نتونم) اما باز هم برای اینکه از این جناب کم نیارم تا بعد از کنکور دانشگاه آزاد هفته ای یه بار آپدیت میکنم
راستی من دارم کم میارم چه جوری هر شب بشینم این همه پیام جواب بدم بابا من هم جوونم هم پول ندارم از کجا بیارم آخه اکانت بخرم هر چقدرم دوست خشنگم برام بیاره باز هم کمه آخه اما شما نظر بدین و اصلا هم دلتون برای من نسوزه ها  
در ضمن با اینکه خیلی حرفیدم اما اینم میگم و میرم من دلم میخواد همیشه اینجا از این چرت و پرتا بنویسم کسی اگه حرفی داره بیاد بگه (تا حالش رو بگیرم) .
خوب دیگه قربون همتون .
خوش باشید. بوس بوس

دوشنبه 19 خرداد ماه سال 1382

سلام
امروز هاله کار کرده و خیلی خسته شده جاتون خالی رفتم از ساعت ۴تا ۶بعد از ظهر یه حالی به احوال این حیاط و باغچه و اینا دادم و کلی صفا کردم فکر کنم یه دو سه کیلو فقط برگ از کف حیاط جمع کردم و کلی برای خودم صفا و آب بازی کردم و چون خاله ی عزیزم رو هم برده بودم با خودم کلی آب بازی کردم باهاش و خلاصه هم خوش گذشت هم خسته شدم
بیچاره خاله ام میخواست بره خونشون و شام درست کنه اما از اونجایی که هاله خیس آب کرده بودش نتونست بره خونه و من با افتخار زنگ زدم به دختر خاله ی گرام و فرمودم که مامانشون یک شب گرو پیش من هستند

من واقعا شرمنده ی شماها هستم چون از وقتی اومدم بلاگ اسکای برای هیچ کدوم از دوستای پرشین بلاگ نتونستم نظر بزارم و همش هم تقصیر این پرشین بلاگ خر است درسته که من اونجا قشلاق میرم اما خوب من از همون موقعها که فقط اونجا بودم هم میگفتم که خره یادتونه؟

راستی سایز نوشته هام خوب شده؟ آخه میدونین من خودم نوشته هام رو خیلی بزرگ میبینم حالا نمیدونم شماها چه جوری میبینین؟ امشب اگه  بتونم حتما براتون شیرینی میزارم اینجا که نگا کنید (خوب چیکار کنم نمیتونم که براتون شیرینی پست کنم)

من این روزها اصلا اعصاب درست حسابی ندارم و هیچ دل و دماخ نوشتنم هم نیست .

یکی از دوستای وبلاگ نویس یه شب منو همچین تو یاهو ضایع کرده که هنوز از اون حال در نیومدم (البته این یکی از دلایل میتونه باشه )
هر چند که من الان ازش ناراحت نیستم اما اگه آدم میخواد یه شوخی بکنه بهتره جوری شوخی کنه که اولا طرف بفهمه دارن باهاش شوخی میکنن و جوری شوخی کنه که دل آدم رو نشکنه
نمیدونم چرا اینجوری شدم اما تصمیم هم گرفته بودم که دیگه وبلاگ هم ننویسم چون با خودم فکر کردم اگه همه ی اونایی که میان و خزعبلات منو میخونن همچین نظری در مورد من داشته باشن بهتره ننویسم . البته بعدش منصرف شدم چون من از اول که اومدم این وبلاگ رو درست کردم به خاطر خودم بوده نه چیز دیگه .

راستی اینجا از دوست جونای جدیدم هم میخوام که برن وبلاگ قبلی رو هم بخونن آخه خودم احساس میکنم اینجا همچین جالب نیست اما فکر نکنین میزارم اینجا اینجوری بمونه ها من درستش میکنم

حالا تو مطلب بعدی که براتون میزارم یه خاطره از فریبا جون که دیگه معرف همگیتون هست مخصوصا داش محسن که همش حال فریبا رو از من میپرسه
راستی این وبلاگ که زیاد سنگین نیست و خیلی راحت باز میشه و شکلکها هم تا اونجایی که من میبینم مشکلی نداره داره؟ برای خودم که خیلی سریع باز میکنه .
راستی اونایی که قراره بهشون لینک بدم تا آخر هفته اگه صبر کنن خیلی عالیه که همه ی لینک ها رو با هم بزارم اگه کسی به من لینک داده یه ندا بده که اونم اضافه کنم اگر هم کسی رو لینکیدم و اون هنوز منو نلینکیده خدای نکرده اگه لطف کنن و لینک بدن ممنون میشم .
مهدی هم رفت بوشهر میدونید که ؟
خوب خیلی وقتتون رو گرفتم پس منتظر یه خاطره به قول شهریار اووووووووووپس باشید .
قربون همگی
خوش باشیدبوس بوس بوس

بوشه

شنبه 17 خرداد ماه سال 1382
سلام  
والا نمیدونم چه کار کنم اومدم شیرینی بدم بهتون بوم اسپید مرد 
تازه اکانته مال همون آقاهه است ها
فردا شیرینی قول قول
پنجشنبه 15 خرداد ماه سال 1382
 

سلام  چطورین ؟ آقا من دیگه تشریف آوردم اینجا اما عجب آیکوناش زشتن اما من استفاده میکنم ازشون  چون فکر کنم زیادشون خشنگ بشه ولی هنوز نمیتونم تخشیص بدم که کدوم آیکون چه منظوری رو نشون میده

میخوام یه قصه براتون بگم امروز  یکی بود یکی نبود یه روز من اومدم یه وبلاگ درست کردم ۱۲ ساعت بعدش یه آقایی اومد یه وبلاگ درست کرد  یه روز دیگه اومدم بلاگ اسکای وبلاگ درست کردم همون روزهمون آقاهه اومد تو بلاگ اسکای وبلاگ درست کرد  بعد یه روز دیگه تولد من بود ۵روز قبلش آقاهه اومد تولد گرفت برای خودش بعد  یه روز دیگه من میخواستم عکس بچگیهام رو بذارم تو وبلاگم یهو دیدم آقاهه عکس خودش رو که گذاشت هیچی عکس دختر خاله پسر خالش رو هم گذاشت  بعد یه بار دیگه اومدم یه متنی رو با دست خط و امضای خودم بزارم تو وبلاگم دیدم فرداش امضاش رو گذاشته تو وبلاگش من دیگه مونده بودم چیکار کنم انگاری که مخ منو گذاشته بودم تو کله ی این آقاهه این آخری که دیگه تابلو شد هیچی دیگه یه شبی من داشتم یه سری پنجره باز میکردم و سرعت اینترنتم خیلی کم بود بعد دیدم خیلی بیکارم اومدم که با یکی چت کنم دیدم این آقاهه هست یه پی ام دادم و همینجوری که میحرفیدیم من گفتم میخوام برم بلاگ اسکای و اینجا یهنی همون پرشیان بلاگ همش خراب میشه حوصله ام سر میره و اینااا بعد اون آقاهه گفت ای بابا نری یه وقتا و شروع کرد در مورد خوبی های پرشی جون سخنانی چند گفتن ما هم با این گوش گوشیدیم و با گوش دیگر به در کردیم و گفتیم حالا ببینم چی میشه شب گذشت و صبح شد و ظهر شد ساعت ۱شد و من از خواب بیدار شدم و نشستم پشت همینی که الان پشتشم و وصل شدم اول دیدم یه آفلاین اومد و از اونجایی که عاشق افلاین و مخلفاتشم بسی ذوقیدم اما چیزی دیدم که کفم را براند آقا اسباب کشی کرده بودن به بلاگ اسکای و ما را بسی شاکی گردانیدند اما ما ایشان را بخشودیم زیرا دلیلشان موجه بود و برای اینکه کامل ببخشانیمشان ما را بسی یاری نمودند در دستکاری کردن تو این قالب بسی هیجان انگیز

خوب اینم از قصه داش شهریار مرسی
حالا تا یه مدت این قالب هست بعدش ببینم میتونم این قالب پرشی رو تغییر بدم بزارمش آخه خیلی میدوستمش اون رو

آهان یه چیزی بابا به پیر به پیغمبر من تو مطلب قبلیم به کسی توهین نکردم و نگفتم که با جرواجر کردن این مانتوها موافقم به من چه آخه من فقط اون برداشتی که کرده بودم رو نوشتم همین این شهریار اومده واسه من لشگر کشی جنگ جهانی راه انداخته


خوب دیگه برم که کلی کار دارم تو یادداشت های بعدی بیشتر مختون رو میتوکونم

قربون همگی برو بچ ای بابا این که هیچی نداره نه بوس داره نه بای بای
راستی من هر وقت عقشم بکشه تو اون پرشین گوگوری هم مینویسم یهنی این که چون خیلی پولدارممم ییلاق قشلاق میکنم خوب؟

بای بای

پنجشنبه 15 خرداد ماه سال 1382
پنجشنبه 1 خرداد ماه سال 1382