سلام بچه ها
من امروز میخوام براتون یه مطلب کوچیک بنویسم و دیگه برم شرم رو از سرتون کم کنم
این مطلب رو هم به 2_3 دلیل مینویسمکه الان خودتون میخونید و متوجه میشید
اولیش در مورد چت کردن خودم با بقیه است من دیروز چیزی رو شنیدم که باور نمیکردم چون اصلا توقع نداشتم
اول از همه بگم که من اخلاقم جوریه کهبا همه زود صمیمی میشم و حتی سعی میکنم تو اولین برخود هم خیلی گرم و دوستانه برخورد کنم
خوب این اتفاق موقع چت کردن هم میفته و دیگه دختر و پسر هم از نظرمن موقع چت کردن فرقی نمیکنه
هر چند که من حرفی نمیزنم که کسی بخواد فکر بدی در مورد من بکنه و یا اینکه حالا...اما دیروز وقتی فهمیدم یه نفر که من اصلا اصلا فکرش رو نمیکردم گفته که نه بابا این با همه اینجوریه و ...
در صورتی که مجموع چت کردن من باهاش به 5 بار هم نمیرسید خیلی بهم بر خوردمخصوصا اینکه کسی این حرف رو زده بود که خیلی به من لطف کرده بود و این بیشتر منو ناراحت کرد
من اینجا اسم کسی رو نمیارم امامیدونم اگه خودش بخونه متوجه میشه که منظورم اونه
دومیش هم اینکه که برام خیلی جالبه که کسی که منو ندیده به صرف یه عکس چقدر راحت میتونه در مورد من قضاوت کنه
و نظرش رو بین بقیه هم پخش کنه و ادعا کنه که منو دیده !!! این دومی از اولی هم برام مهمترهچون خیلی برام جالب بود و خیلی هم کفری کرد منو
سومیش هم اینکه اصلا من هر مدلی هستم باشم آخه خاله زنک تو چیکار داری؟
راستی یه چیز دیگه هم میخواستم بگم این داداش کوچیکه ی من اومده وبلاگ درست کرده اگه دوست داشتین برید ببینین این بلاگ اسکای هم با این لینکاش منو کشته آدرسش اینه
http://yaddashthayeshab.persianblog.com
خوب دیگه وقتتون رو نمیگیرم راستی نمیدونم وضعیت اکانتم چه جوریه اما سعی میکنم بیام بهتون سر بزنم
موفق باشید



چطور مطورین؟
این خاطره از همه ی خاطراتی که باهاش داشتیم جالب تره چون بلاخره تو مدرسه تابلو شد
جزییاتش رو تو دفتر خاطراتم نداشتم والا زودتر مینوشتم تا اینکه دیروز رفتم سراغ یه سری از این برگه های قدیمی که با دوستام نامه نگاری کرده بودیم و اینا یهو دیدم ته اون دفتری که نامه ها لاش بود یه چیزایی نوشتم که خوندم و دیدم خاطره ی اون روز هست
که روز تولدم هم بود یعنی تقریبا آخرای سال 

سر زنگ هندسه هم که ماشاالله کلاس نداشتیم وحشی خونه بود
هر کس یه کاری میکرد چون فریبا گفته بود درس بخونید امتحان بگیرم
هر کس یه جوری غر میزد با آیدا یه نگاه به بخش تکمیلی کردیم و یه روخونی کردیم که یه دفعه یاد دوربین افتادیم
با آیدا یه نگاه موذیانه به هم کردیم و دوربین رو از پریسا گرفتیم آیدا ته میز نشسته بود من سر میز فهیمه اینا هم که از صبح رفته بودن برای این آخوند ماخوندا سرود بخونن
برگشته بود و داشت چادر رو تا میکرد که بزاره تو کیفش دوربین رو آیدا گرفت از اون ور نوشین رفت ماموریت همیشگیش رو انجام بده
یعنی شر وور بپرسه
اما بعدش دیدم یه سیاهی داره میاد طرفمون عین فشنگ آیدا دوربین رو گذاشت تو جامیزی (اینجا چلمن بازی در آورد خفن
)حالا خانوم خانوما اومده فهیمه رو از میز کشیده بیرون میگه بده دوربین رو بده حالا اونم هی میگه دوربین کجا بود میگه دروغ نگو خودم دیدم گذاشتی تو کیفت!!!! فهیمه هم کیف رو گذاشت جلوش حالا اونم هی میگرده و فهیمه بهش میخنده
یهو منو که دید انگار فهمید یه میز جلو اشتباهی واستاده
اومد گفت دوربین کو در کمال پررویی و خونسردی از میز اومدم بیرون گفتم خودت پیدا کن
ولی فریبا جون به نصیحت این پیر گوش نکرد
و میگم چی شد
) خانم هراتی یهو برگشت بهش گفت ساکت باش ببینم برای خودت هی حرف میزنی
و تند و با عجله گفت عکسش رو بدین به خودم ها 
(حالا فکر نکنین هراتی مثلا یه دختر جوونی چیزی بودا نه اتفاقا هم سنش خیلی بالا بود و هم خیلی سخت گیر ولی در رابطه با فریبا کاری به کارمون نداشت و به منم میگفت اینقدر سر به سر این نذار بابا بذار سوالا رو بهتون بده
)
خلاصه که خیلی روز خوبی بود ولی حیف حیف که اون حلقه فیلم سوخت
و الا عکسش رو میزاشتم قیافش رو ببینین
منم دیدم که دارم عقب میمونم و تازه من باید بیشتر درس بخونم چون باید از خری به اسم کنکور بگذرم (که احتمالا نتونم) اما باز هم برای اینکه از این جناب کم نیارم تا بعد از کنکور دانشگاه آزاد هفته ای یه بار آپدیت میکنم

اما ما ایشان را بخشودیم زیرا دلیلشان موجه بود و برای اینکه کامل ببخشانیمشان ما را بسی یاری نمودند در دستکاری کردن تو این قالب بسی هیجان انگیز 