دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 مرداد ماه سال 1382

سلام دوست موستای خونشل نانازی گوگولی  مگولی  حال و احوالاتون که ردیفه دیگه خوف خدا رو شکر اول از همه بگم الان ساعت 1:01 صبح روز 5 شنبه است منم اکانتم بازی در میاره کانکت نیمیشه خوابم هم نمیبره برای همین تصمیم گرفتم مطلبم رو بوینیسم تا بهدا آپ کنم  باز هم براتون از اون خبرای خوب دارم 20 روز تهران نیستم بهتون میتبریکم که از دستم راحت میشین یه مدت آره دیگه ما شنبه میریم مشهد تا چهارشنبه چهارشنبه میایم تهران پنج شنبه میریم کرمان (چی؟ چرا از همون مشهد نمیریم کرمان؟ خوب کار داریم تهران ) کرمان هم عروسی دختر عمم هست آخییییییییییش عروسی  نیمیدونم چرا هیخشس عروسی نمیکنه تو این فامبل ما سال 79 هم عروسی مریم بود هم دو تا از خواهرای همین عروس تا الان هیچ عروسی نبود حالا بوینین من چه هیجاناتی دارم کلی ذوق دارم حالا شانس که ندارم میریم یه بلایی سرم میاد میفتم میمیرم (خدا نکنه ) جون من بشینین بدعایین من قبول شم تو این مدت که نیستم والا دیگه حال و حوصله هم ندارم هی به خدا هم میگم خدا جون من آدم بشو نیستم من بچه خر خون بشو نیستم همین امسال من یه چیزی قبول شم اسم دانشگاه روش باشه خیالم راحت بشه من که این همه قانعم!!! جاتون خالی 4 شنبه رفته بودم افتخار بدم مدرک پیش دانشگاهیم رو بعد این همه وقت بگیرم همین که گفتم پیش دانشگاهی دفتر داره یه نگاه بهم کرد و گفت میخواستی الانم نیای (اصولا تا کاری به دقیقه ی نود نرسه انجام نمیدمش اینم بدبختانه خیلی بده) اتاق بغلی داشتن راهنمایی ها رو ثبت نام میکردن یهو دیدم یه نفر داره جیغ میکشه هی جیغ میکشه نفسش بند میاد نفس میکشه دوباره میجیغه  بهد یه صداهایی اومد انگار یه نفر داره خودش رو میکتکه بهد همهمه و داد و بیداد خانوم دفترداره همچین با هیجان اومد بره فوضولی که من به این گندگی رو ندید همچین گرومب خورد به من که من پرتابیده شدم تو راهرو یهو دیدم یه گلوله ی بنفش جیغی از اتاق بغلی اومد بیرون شروع کرد به حرفای قشن قشن زدن که آخ...ای .... و .... و.....و غیره (چیه دردش اومده بود)  مدیر دبیرستان از اون یکی اتاقه پرید بیرون  و احساس ریاست بهش قالب شد و گفت چه خفره خانوم خانومه هم یهو برگشت گفت تو یکی خفه زنیکه ی ..... و....... همه با دهن باز خیره شده بودن به اون خانومه  بهد خانومه عین این پسرای لات برگشت به بقیه مامانا که اومده بودن گفت شماها آدم نیستین واسه چی پول میدین و از این حرفولا تازه فهمیدم داستان سر پوله نیمیدونم چی بگم والا /  خوب حالا من میخوام مدارکم رو از خانومه بگیرم  مگه میاد رسیدگی کنه منم با این زبونم و مظلوم بازی که خوب بلدم نقشش رو بازی کنم  سر خانومه رو گول مالیدم اونم افتخار داداومد مدرک پیش دانشگاهی منو داد تازه 5000 تومن هم پول گرفت تمبر باطل کرد اصلا تمبر 5 تومن هست که اینا این همه پول میگیرن ؟ اصلا واسه چی میباطلن رو تمبره یه مهر میکوفیدن که چاپ میکرد اسلام پیروز است / امروز رفتیده بودم خونه ی اون دوستم که تازه عقد کردیده دیدم خیلی پکره پرسیدم چی شده و اینا گفت که آقاشون تماسیدن خواهر شوهرشون هم تماسیدن که امشب بره مهمونی خونه ی خواهر شوهرش مامانش هم اجازه داده بهد وقتی این حاضر شده و آقاشون هم داشته راه میفتاده بیاد دنبالش مامانش گفته لازم نکرده بری و نذاشته بره و آقا داماد هم از دست این طفلکی ناراحت شده  و ناز و ادا و عشوه (واه واه زمونه برعکس شده) ببینم وقتی کسی عقد میکنه اجازش دست کی میشه انگار 100 تا صاحب پیدا میکنه / اونجا که بودم مامانم هم اومد  همین که دوستم یه لحظه بلند شد رفت تو اتاق مامانش یهو برگشت به مامانم گفت آره حسین ( داماد) روز عقد گفته چادر نازکه باید یه شنل واسه ی زیرش بدوزین و از این حرفها دهنم بسته نمیشد از زور تعجب چون تا اونجایی که یادمه که حسین میگفت چادر سرش نکنه اصلا رو لباس و ضایع است و از این حرفها اون وقت مامانش اینجوری میگفت حرصم خیلی در اومد واه واه آخه که چی مثلا میخوای بگی خیلی مومنی با ایمانی؟ آره بابا تو مومنی دیگه چرا خالی میبندی

خوب دیگه دوستای خوبم من برم راستی شرمنده ی همتون که نیومدم بهتون سر بزنم این چند وقت نمیدونم تو این چند روز بتونم آنلاین بشم یا نه اما شماها بلطفید یه نظری بزارید منو خونشحال کنین

 بای بای  راستی مهدی برگشته سر بزنید فعلا یه مدت هست
نظر نظر

یکشنبه 26 مرداد ماه سال 1382
 

سلام سلام سلام اول بگم که من اینا رو 4 شنبه مینویسم اما مهلوم نیست کی پست کنم ممکنه شنبه یک شنبه بفرستم برای همین زمانها یه کم قرو قاطیه اول از همه با کلی غصه بگم که مونا همون دختر فراری دیگه نمیخواد بنویسه (غصه غصه غصه)

بهد بگم که دوستای خونشلم یه اتنخاب رشته کردم داغووووون هر چی شهرستان بود برداشتم زدم احتمال قبولیم به نظر خودم زیاد بالا نیست اما نیمیدونم اگه یکی از این شهرستانها رو قبول بشم چه خاکی باید تو سرم بکنم این چند روز رو هم حسابی با مهسا (دختر عموم)

گشتم و این ور اون ور و اینا دوشنبه هم به یمن خنگولک بازی من میتونه روز جهانی ولگردی و چرخیدن نامگذاری بشه اول از همه اینکه صبح من و مهسا رفتیم ونک که من فرم انتخاب رشتم رو تحویل دادم بهد گفتیم حالا تا اینجا اومدیم هر چند که چیزی نداره بریم یه

دوری تو اسکان بزنیم آقا همین رفتیم تو اسکان یکی از دوستام رو دیدم من رو میگی هر چی خواستیم این نبینه ما رو نشد که نشد صاف اومد زل زد به من و گفت رتبت چند شده (یه کل اساسی با هم داشتیم) منم که رتبه ی اون رو دیده بودم به لطف افرا نت

پرسیدم تو چی گفت من 5000 میزارم واسه سال دیگه منم گفتم چه جالب سیستم شما رتبه ها رو یک چهارم نشون میداد؟ هیچی نگفت و کلی حالش گرفته شد این از این بعد با مهسا اومدیم سمت ولی عصر جاتون خالی از میدون ولیعصر تا فاطمی رفتیم بالا بعد عین احمقها برگشتیم پایین دم سینما قدس با عسل قرار داشتیدیم و با هم رفتیم سمت میدون جمهوری

(عجب خلهایی هستیما!!!) خلاصه رفتیم تا اونجا کلی چرخیدیم و تازه یه جفت جوراب هم خریدم از این خوشگل ابی ها بعد از میدون جمهوری با ماشین برگشتیم ولیعصر از اونجا هم رفتیم سمت تجریش!!!!(خیلی خلیما!!!) بهد دیدیم داریم میمیریم

رفتیم بوف ناهار خوردیم که بد جور جای شهریار خالی بود  واسه ساز و آواز خلاصه که کلی خندیدیم بهد رفتیم قائم جاتون خالی کلی لباس بچه پسندیدم واسه هانای خوشگل خوب جونم براتون بگه ساعت 8 شب بود اون دو تا داشتن میمردن و من همچنان

مشتاق برای گشتن که به خاطر درخواست دوستان منصرف شدم و با هم رفتیم خونه ی ما و اونجا رو آباد کردیم بهد هم عسل رفت خونشون (چیه مگه توقع داشتین شب بمونه ( به سبک خود عسل بخونین))تازه مامانم کلی غر زد که چرا نزنگولیدین و این گوشی به درد عمه جانتون میخوره

من مردیدم از نگرانی و از این حرفها حالا خوبه میدونست قرار نیست برگردیما خلاصه این از داستان دوشنبه از سه شنبه بگم براتون

من تصمیم داشتم تو هیچ قرار وبلاگی شرکت نکنم اما نیمیدونم اصلا چی شد یهو زد به سرم و پا شدم رفتم قرار وبلاگی!!!!!!!(خوب معلومه واسه فوضولی) جای بسی تعجبات وافر و فراوان و از این حرفها چون همیشه میگفتم عمرا!!! و هنوز هم تو کف این حرکت هستم البته حمیدرضا هم اومد منم با مهسا و یکی از دوستای وبلاگ خونم!!!!!! بودم

خیلی ها بودن که من همشون یادم نیست بهمن(هک نکن) که من رو دید موند تو کف (حالا شما بمونین تو کف که مگه من چه جوریم) علی عاشق پیشه که خیلی فعال بود   از همین جا یه بار دیگه بهش خسته نباشید میگمیه آقایی بود میگفتن چشماش آبیه اما نیمیدونم چرا سبز میدیدم فکر میکردم آبیه یه پسر ایرونی بود که از ساعت 7 به بهد هی میپرسید داری میری هی ما میگفتیم نه والا یه آقایی بود به نام آقای رنگین کمان که با چمدون اومده بود سر قرار و من فکر کردم اول میخواد بمب گذاری کنه و منو ترور کنه بهد فهمیدم نه بابا وبلاگ نویس بوده بهد یه دو سه تا آدم تابلو بودن که میگفتن نه ما وبلاگ نداریم وبلاگ چیه فوشه؟

بهد از همه میپرسیدن که شما کیییین؟؟؟ یه خاله ریزه ای که مثل خودم ریزه نبود. اوه اوه اوه اوه این علی سیاه رو دیدی؟؟؟؟؟؟ بدو برو ببینش ( من چه میدونم از کجا ببینی؟) حامد کلاقرمزی که من باهاش نحرفولیدم سعید متالر که اولین نفری که دیدم اون بود ولی با اونم وقت نشد بحرفم پاپیون (همون که داستان مینویسه) شیخ شوریده که از بس مغشول بود که سرش خیلی شولوغ بود و مغشول

چی گفتم خودم هم نفهمیدم خیلی مغشول بود دیگه این یاران مگه ول میکنن این شیخ رو اون آقاهه هم که اعتراف میکنه بود اما اصلا به متهما نمیخورد داریوش کبیر تفنگدارها کله خر یا همون خر کله شب بوی زیبا آهان یکی بود میگفت علی گل پسر داداشی من که نفهمیدم کیه آخ آخ شاه شهر قصه ها آقا رضا هم بودن

هدی1 هم که دوستش رو به عنوان نماینده فرستادیده بودخیلی ها بودن والا من حافظم زیاد خوب نیست اسم ها رو هم ننوشتیدم هر کی رو یادم اومد گفتم دیگه  آهان یه چیزی بگم که اگه نگم میمیرم والا اون اولش که ما رفتیم نشستیم روی یه نیمکت با فاصله از بقیه داشتیم با هم میحرفولیدیم که بعد قرار کجا بریم همزمان

دو تا از دخترای وبلاگ نویس اومدن از جلوی ما رد شدن که من یهو گفتم بریم دارآباد مهسا تا حالا نرفته که یهو یکی از اون دخترا که خیلی شانس آورد من نشناختمش یه نگاهی به سمت ما کرد و گفت ایییییشششش و یه پشت چشمم نازک کرد میخواستم برم دهوا مهسا نزاشت

حالا اینجا بهش میگم ایییش به خودت به اون روسری گل منگولیت به اون دهن کج و کولت به اون کفش پاشنه تق تقیت دختره ی پررو بی ادب بی شخصیت اه اه برو خدا رو شکر کن که من نفهمیدم کی هستی و الا باور کن آبرو واسه خودت و وبلاگت نمیزاشتم

آدم باید یه خورده شخصیت داشته باشه  خوب دهوا بسه

خوب بعد قرار نوبت من بود خسته بشم رفتیم ونک اومدیم بریم کافی شاپ که انقدر شولوغ پولوغ بود که منصرف شدیم و به جاش تو خیابون خاکشیر خوردیم بهد اینا میخواستن برن بگردن من حال نداشتم رفتم خونه اینا بازم گشتیده بودن جای من خالی

خوب از همه ی اینا میگذرم راستش یه نفر که من نمیدونم مخشلش چیه لوگوی منو گذاشتیده تو وبلاگش منم نیمیخوام لوگوم اونجا باشه ماجراهم از اونجا شروع شد که آیدی یاهوی من هک شد بعد درستیدمش نامرد هر کی رو دلش خواسته بود با آیدی من اد کرده بود

حالا هی آدم ایگنور کن و حذف کن خلاصه که اگه راهی بلدین به منم یاد بدین که بتونم لوگوم رو از اون وبلاگ بردارم خوب فکر کنم خیلی وراجی کردما نه؟؟ خودم خسته شدم قربون همگی بای بای

حالا وقت شکلک گذاری میباشد

من دلم واسه نظراتتون تنگیده بود!!!

جمعه 17 مرداد ماه سال 1382
سیلام  چون دارم آنلاین آپ میکنم زیاد نیمینویسم
فقط مرگ من اینا رو نگاه کنین ---------------------->
ادبیات   ۴۳٪     عربی ۱۰٪ ( با احتساب جابجا زدن )   معارف ۵۷٪    زبان ۲۵٪ (اه اه حالم از این زبان به هم میخوره )   
ریاضی ۷۰٪   فیزیک ۵۸٪    شیمی ۱۰٪ (چیکار کنم
 رتبه خیالتون راحت زیر ۲۰۰۰۰ اما عمرا بگم چند حالا منتظر دلداریهای شما در مسنجر میباشم
قربون همتون برم ماچ ماچ بوس بوس (ماچ و بوس چه فرقی میکنه؟)
یکشنبه 12 مرداد ماه سال 1382

سلام سلام سلام حال و احوالاتتون چطور مطوره خوفین خوشین خوش میگذره چه خبرا؟؟ خوب 10روز از دستم راحت بودینا راستش مهمونامون یه ۷روزی هست که رفتن و به خاطر یه اتفاق جالب باحال که همانا تنبلی من باشه نشد آپدیت کنم هر صورت من اون چند شبی هم که مهمون داشتیم آنلاین میشدم و دسته جمعی به اتفاق دخمل عمه های نازنینم ساره ستاره و هدی میومدیم تو نت خدایی خیلی هم خوش میگذشت وخلاصه که خوب بود جاتون خالی .

روز یک شنبه هم که مهمون داشتم و عسل جون اومد خونمون و خیلی خوش گذشت یه اتفاق جالب هم افتاد که ما یه طالبی داشتیم که میخواستم بیارم برای عسل طالبیه گم شد آقا من هر چی دنبال این گشتم پیدا نکردم که نکردم آخرش هم نفهمیدم چی شد خوب اول از همه اینکه شدیدا تنبل شدم یعنی فوق العاده تنبل شدم و هیچ حس تایپ نیست اما اینو بگم که من شرمنده ی همه ی شما منو ببخشینا یه چیزی میگم نزنین اما فردا دختر عموم میاد تهران پیش من و باز هم یه چند روز شرمنده به دختر عموم هم کاری نداشته باشین چون اگه اون نمیومد من با مامانم و دوستاش میرفتم مسافرت چون میخوان سه شنبه برن آهان اول از همه بگم که راستیاتش دوستای خوشگل من یه کمی باکلاس شدم حالا بعدا میفهمین چرا و یه سری تصمیمات برای وبلاگ دارم که این

پایین میزارمشون فقط وحشت نکنین به خدا من خیلی خوش خط تر از این حرفها هستم اینو همینجوری نوشتم هوس افتاد به کلم که بزارمش تو وبلاگم خلاصه که آقا با هر کدوم اینا موافق بودین تو آیدی من پیغام بزارین

 فعلا هم که نظر خواهی بلاگ اسکای درست نشده حال اینکه مثل شهریار بکشونم نظر خواهی پرشین بلاگ رو بیارم هم ندارم فعلا بیاین همینجوری به من سر بزنین اما من بهتون سر نمیزنم (:دی به میزان لازم)بی شوخی من میام وبلاگ همتون رو میخونم همتون که نه اکثرتون فقط کامنت نمیزارم راستی شهریارتو وبلاگش خونده این تریپ اعتماد به نفس این بشره که منو کشته خداااااااااااا ولی از شوخی که بگذریم شهریار خیلی صداش خوبه و فقط به درد خواننده شدن میخوره و بس یه شب تو یاهو یه آهنگ خوند خداییی من هنوز تو کفش موندم که خیلی کارش درسته صابر هم که یه چندوقتی بود مفقودالاثر بود که بلاخره با تلاش فراوون امروز ساعت 6 بعد از ظهر تو یاهو دیده شد

آهنگ وبلاگم هم یه نفر برام آپلود و اینا کرده که سفارش اکید کرده که اسمی ازش نبرم  یه نفر ------------>مرسی اما خدایی راه نداشت معرفیت کنم حاجی

خوب بسه خسته شدم این دستا جون ندارن این همه بتایپن من چت کنم یا آپدیت؟ نمیشه که هر دو !!!!

قربون همتون بای بای