شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 24 بهمن ماه سال 1382

هر گوشه ای نگاه کنی هست سرت رو به هرطرف بچرخونی میبینیش پاتو هر کافی شاپ و رستورانی بزاری میبینیش سر هر چهارراه گوشه ی هر خیابون  با هر ظاهری که فکرشو بکنی....


منم دیدمش از پشت آرایش غلیظش معلوم بود بیشتر از 16-17 سال بیشتر نداره خیلی جسورانه مثل یه زن 30 ساله آرایش کرده بود عطر زنونه ی تندی زده بود که آدم رو به سرگیجه مینداخت لحنش خیلی کشدار و اغوا کننده بود یعنی خودش سعی داشت اینطوری باشه اما وقتی مهار حرکاتش از دستش خارج میشد می رفت سرطبیعت اصلیش و با سن و سالش هماهنگ میشد لبخندهای بچگونه حرفهای بچگونه و...روسریش رو به تقلید از یکی از بازیگرای معروف انتخاب کرده بود و کفشهاش که خیلی دوست داشت همه اونا رو ببینن نوکشون میرفت تا عرش رو بهت نشون بده (چقدر از این کفشا بدم میاد ) با دیدنش هم خندم گرفته بود و هم شوکه شده بودم یه کم از خودش که گفت همه چی دستم اومد اینم حرفاش------------------>

7 ماه پیش با یه پسری آشنا شدم که اسمش فراز بود معتاد و خلافکار خواستم نجاتش بدم(آره اونم مونده بود تا تو نجاتش بدی) 2 سال از من بزرگتر بود درسش رو ول کرده بود چند ماهی باهاش بودم اما موفق نشدم براش کاری کنم شبانه روز با هم بودیم همه چیزمون با هم بود اما ولش کردم چون خیلی آدم بدی بود حدود یک ملیون تومن از خونه پول و طلا برداشتم و بهش دادم میگفت بدهکارم بعد با یه پسر دیگه آشنا شدم ازش خوشم نمیومد برای اینکه فراز رو فراموش کنم باهاش دوست شدم موقعی که باهاشون دوست بودم  از مدرسه اخراج شدم الان بیکارم میخوام یه کاری کنم که مامان و بابام باهام راه بیان(از این بیشتر؟؟!!) والا یا فرار میکنم یا خودکشی!!!! یه دوستایی دارم که بهم قول دادن کمکم کنن قراره قاچاقی منو بفرستن دوبی اونجا حتما کار هست کلفتی هم باشه بهتر از این زندگیه (احمقه؟ میدونم)

 شبها چندتا دیازپام میخورم تا خوابم ببره (میگم مد شده شبا دیازپام میخورن؟؟ آخه همچین کلاس میزارن با این دیازپام آدم به خودش شک میکنه!) مشروب هم میخورم با روزی یه پاکت سیگار گاهی هم حشیش مصرف میکنم یکی دوبار هم فراز بهم از این قرصای جدید داد اکس !! شبایی که میرفتم خونه ی فراز مامانم اینا نمیدونستن اونجام فکر میکردن خونه ی دوستامم آخه من بیشتر سعی میکنم شبا رو خونه ی دوستام بگذرونم تا خونه ی خودمون بدبختانه مامان باباهاشون همچین دوست ندارن من برم اونجا 2 بار ازخونه فرار کردم.یه بارم رفتم پیش یه روانپزشک اما اونم نتونست کاری کنه.

بابای این بشر لیسانس نساجی داره و یک کارخانه دار ثروتمند مامانش هم دیپلمه و خونه دار حالا این چرا اینجوری شده رو من که نفهمیدم تا وقتی که کشفیدم -------> باباش یه آدم الکلی و خشن هست که تنها خصیصه ی خوبی که داره دست و دلبازیشه مامانش هم یه آدم ضعیف از نظر شخصیت و اراده بود خوب دیگه از این همه آزادی و امکانات همچین استفاده هایی هم میشه دیگه نه؟

راستی عنوان این مطلبم اسم یکی از پرفروشترین کتابای روانشناسی زنانه توصیه میکنم اگه نخوندینش بخونین جالبه!

امروزیا فردا دوباره برمیگردم کرمان برای ثبت نام  پس تا برگشتنم خداحافظ

 

 

دوشنبه 20 بهمن ماه سال 1382

سلام به همه ی دوستای خوبم



1-اومدم تهران دوباره !!!

2-ببینم من مارکوپولو هستم یا مهدی؟

3- امتحانامون هم به سلامتی تموم شد و شرشون از سرمون کم شد (الحمدالله)

4- موقع امتحانا دانشگاه وحشتناکترین جای دنیا میشه مخصوصا سالن کتابخونه با اون مراقباش که هیچ فرقی با قصاب و جلاد ندارن من نمیدونم اینا رو از کجا میارن موقع امتحانا سروکلشون تودانشگاه پیدا میشه (مرتیکه های نره خر معتاد!)

5- اه اه دانشگاه ما هم مثل اینکه معروفه به نمره ندادن به دانشجو و میانگین معدل ورودیهای سال قبل رشته ی ما 13و خورده ای بوده که نمایانگر شدت عقده ی استادان نازنین میباشد .

6-مبانی کامپیوتر یه درس 4 واحدی و اصلی و پیش نیاز خیلی از درسا برای بچه های کاربردیه حالا حساب کنین بالاترین نمره ی کلاس -5- باشه  !! این یعنی چی؟ ....نمیدونین ؟ یعنی اینکه استادت آقایی است که همگان وی را به نام صادقی دیوانه شناسند!)

7-دو تا از هم اتاقیام این ترم مهمان شدن یکیشون تهران و اون یکی قزوین حالا من در به در دنبال یه آدم حسابی برای اینکه یه ترم باهاش زندگی کنم

8- با اجازتون کارم به اموردانشجویی و حراست هم کشیده شد هنوز نرفته!!! واسه چی؟ جرمم اینه --------------> ایجاد رعب و وحشت تو خوابگاه توسط نارنجک!!! و ایجاد شایعه!!!(توجه بشه شایعه! این خیلی مهمه ) شایعه چی حالا ؟؟؟ زلزله!!

اولا که از این دینامیت ساده ها بود من نزدم مونا زد زلزله هم خوب به من چه همه ی کرمان ریخته بودن بیرون !!

9- اعصاب واسه ی ما نزاشتن با این پیج کردناشون تو خوابگاه از ساعت 8 صبح خانوما آشغالای اتاقتون رو بیارید پایین خانومای اتاق 400 500 100 200 300 آشغالاتون رو بیارید پایین  دقیقا از ساعت 2 بعداز ظهر شروع میشه تا 9 شب خانوم  xتلفن خانوم  yملاقات بیرون خانومz ملاقات پایین خانوما هر کس ژتون فردا نهارش رو احتیاج نداره بیاره پایین خانوما هرکس ژتون شام امشب رو نیاز داره بیاد بخره! خانوما ی طبقه ی اول و دوم تشریف بیارن برای زدن حاضری پایین حالا خانومای طبقه ی سوم و چهارم بیان حاضریاشون رو بزنن  خانومای اتاق 000/111/222/333/444/555/666/777آشغالای آشپزخونه ی فاز خودشون رو بیارن پایین خانومای اتاق 000 آشغالا رو بیارید پایین خانومای 555 اگه آشغالا رو نیارید پایین فردا باید برید امور دانشجویی حالا اتاقایی که گفتیم برن تا قبل از ساعت 10 شب آشپزخونه ها رو بشورن بیاین پایین مواد شوینده بگیرید میام کنترل میکنم خانوما سکوت خوابگاه رو رعایت کنین خانوم ساکت دانشجوی بی شخصیت خفه شو!!!( باورکنین حقیقته)

10-حراست دانشگاه: خانوم اینجا کرمانه شما نباید فرهنگ کثیف تهرانی رو اینجا بیارید

: مگه چی شده؟

ح:این لباسا چیه شما تو خوابگاه میپوشین؟

:بله؟

ح: به ما اطلاع دادن شما تو خوابگاه از لباسهای زننده استفاده میکنین

:مثلا چه لباسهایی؟

ح:لباسهای آستین کنده!!!! و شلوارهای جین!!!!!!!

:یعنی چی آقا جمعش کنین لطفا. میپوشم که میپوشم دلم میخواد

ح: یعنی چی خانوم اصلا شما به چه حقی موهای زائد صورتتون رو برداشتین برای چی ابروهاتون انقدر باریکه اینکارا رو بزارید برای شوهرتون بکنید

:آقا مواظب حرف زدنت باش

ح:خانوم مانتویی که تنته چرا  کوتاهه شلوارت چرا پاچش گشاده واسه چی واسه چی واسه چی

:همه همینجورین چشماتون رو باز کنین میبینید

ح:اینجا ما تعیین میکنیم کی بد لباس میپوشه

:بزارید در کوزه آبشو بخورین(این قسمت توی دل گفته شده البته)

ح:این قسمت عملیه ---------->  فکر کنید یه مرد با شدت دستشو بکشه رو پوست صورت یه  خانوم برای چی کرم پودر زدی ببین اینا رو (مملکت اسلامیه آخه)

 

خوب اینا هم مکالماتی بود که تو حراست دانشگاه ما بین بچه های همیشه مظلوم تهرانی و آدمای حراست ردو بدل شده اینم از مملکت ما

حالا هی میگن بیاین رای بدین من که اگه رای بدم که نمیدم فقط به خاطر مهریه که قراره به شناسنامه بخوره بلکه در آینده به یه کاری بیاد اونم البته احتمالش بسیار کمه چون نمیخوام به خاطر منافعم  عقیدمو زیر پا بزارم

  بسه دیگه خیلی پرحرفی کردم

فعلا خدانگهدار

 

 

 

 

شنبه 11 بهمن ماه سال 1382

شنبه 11 بهمن ماه سال 1382

 

 آقا من برگشتم کرمان!! اواخر بهمن احتمالا بازگشت خواهم کرد البته شاید از اونجا هم بیام

 

1-این امتحانا هم بد دردی شده بدبختی عقب هم افتاد و فکر کنم به همین دلیل قوی و محکم تعطیلات میان ترم نداریم!!!من موندم و یه عالمه درس عجب بدبختیه ها کلا به نظر من دانشگاه همه چیزش خوبه جز همین درسش!!!!!!!!!

2-این چند وقته خیلی ها منو سرزنش کردن که تو با این روحیت اصلا به درد این رشته نمیخوری و باید کلی پشتکار داشته باشی و از این صحبتها اما از اونجایی که من قبلا تحقیقاتم رو در مورد رشتم تکمیل کردم و میدونم که زیاد احتیاج به خوندن نداره اما باید تمرین کنم!!! و یه کمی هم علاقه! خیالم راحت شد (اینو یکی از ارشدامون بهم گفته)

3- شده تا حالا در مورد یه نفر یه ذهنیتی داشته باشین و برحسب یه اتفاق ساده بفهمین که همه ی تصوراتتون برعکسه و دقیقا طرف نقطه ی مقابل تصوراتتون باشه؟ مطمئنم شده ! مثلا خود من در مورد یه بنده خدایی یه تصوری داشتم که حالا چیزایی دیدم که با فکرم کاملا منافات داره

4- کسی میدونه چرا انقدر میل به وراجی تو من تقویت شده؟

5- رفتم تمام وبلاگهایی که آبکش مسخره کرده بود رو خوندم همشون خیلی خوب  بودن یعنی بلاخره هرکدومشون یه حرفی واسه زدن داشتن ! حالا چرا بهشون کلید شده نمیدونم؟ چقدر این وبلاگایی که امروز خوندم رو دوست دارم.

 

6- میخوام یه کاری کنم که وبلاگم تغییر کنه دیگه هر چی در مورد خودم نوشتم بسه تصمیم دارم عنوانش رو عوض کنم حالا نمیدونم چی بزارم کسی پیشنهادی نداره؟

7- این بازدید پس دادن هم خیلی کار سختی شده .

8-همه میان خونمون مرتب و پشت سر هم دسته دسته تسلیت میگن ایشالله غم آخرتون باشه میگن و مثل بچه های خوب میرن!

9-چقدر خوبه که آدم شکلک نزاره یا ازش کم استفاده کنه!!!!!!! دیگه موقع نوشتن غصه ی شکلک گذاریه بعدش رو نداری 10-من اون موقعها که میخواستم به هر بهانه ای که شده درس نخونم نشستم و این قالب رو درست کردم و یه چند تا دیگه برای دوستام اما الان دیگه نه حسش هست و نه وقتش واسه ی همین میخواستم بدونم که کسی هست که بتونه یه قالب ساده ی بدون زلم زیمبول درست کنه برام؟ دلم رو زده این ! (البته اون بلاگ اسکاییه!! نه این بی ریخت اون حداقل خوشگله!!!)

 

 بابا این ایران تمپ که قالباش قشنگ نیست یه عالمه خط دارن!!!

شنبه 11 بهمن ماه سال 1382

 

باید خیلی زودتر از این حرفها مینوشتم اما متاسفانه نشد

 یکی اینکه سیستم های سایت فونت فارسی نداره و دیگه خرابی بلاگ اسکای

 الانم اومدم تهران تا یه کم به ذهنم استراحت بدم و برگردم برای امتحانا ! قرار بود 21 دی امتحانامون شروع بشه که به خاطرزلزله افتاد به اول بهمن

خوب تصمیم دارم اتفاقایی که تو این یکی دو هفته اخیربرام افتاد رو براتون بگم

روز پنج شنبه تو دانشگاه با مونا دوستم صحبت بم شد و اینکه الان چند وقته میخوایم بریم بم اما جور نمیشه و نتیجه صحبتامون این شد که بریم و بلیط بگیریم تو دانشگاه یه جایی هست که بلیط میفروشه رفتیم اونجا و در نهایت تعجب دیدیم که هیچ کدوممون پول همرامون نیست!!!

برگشتیم خوابگاه که پول برداریم که کلا مسئله یادمون رفت شب من تصمیم گرفتم برم خونه ی زن عموم با بچه ها اومدیم بیرون و یه گشتی زدیم اونا رفتن خوابگاه و من رفتم خونه ی زن عموم.

  ساعت حدودای 10 بود که خوابیدم ساعت 5:30 بود که با تکون زمین و صدای مهسا که زن عموم رو صدا میزد  از خواب بیدار شدم.

 سر صدای همه ی وسایل تو اتاق در اومده بود از زمین صداهای عجیبی میومد! خیلی شدید نبود اما همه چیز رو خوب تکون داد 8 ثانیه بیشتر نبود !

 بعد زلزله هر کاری کردم نتونستم بخوابم ساعت نزدیکای هفت بود داشت خوابم میبرد که تلفن زنگ زد مهسا گوشی رو برداشت.

 اون یکی زن عموم از یزد بود گفت میگن بم زلزله شده !!!!! عموتون بم بوده هر کاری میکنم نمیتونم باهاش تماس بگیرم  زن عموم به عمه ام زنگ زد که اون گفت ما داریم میریم بم به شوهرش زنگ زده بودن و گفته بودن برق بم قطع شده و ...

راه افتادیم به سمت بم من و مهسا زن عموم و خواهرش و شوهرخواهرش بودیم

نرسیده به بم تونستیم با عموم تماس بگیریم که فقط گفت ماها سالمیم  .

جاده واقعا شلوغ بود ماشینا میومدن و میرفتن ماشینایی که از بم میومدن همشون چراغاشون روشن بود که اون موقع ما علتش رو متوجه نمیشدیم

 بعضی از ماشینا سقفاشون فرو رفته بود  بعضیاشون در نداشتن خیلی عجیب بود.

 راه از همیشه طولانی تر شده بود دل همه شور میزد اما هیچ نیروی کمکی جز مردم تو جاده دیده نمیشد جز دوتا آمبولانس و یک هلی کوپتر !

بلاخره رسیدیم اول شهر رو که دیدیم شوکه شدیم دیوارا همه ریخته بود و عده ی بسیار کمی از مردم دم در خونه هاشون بودن کم کم که به سمت مرکز شهر رفتیم خرابی ها بیشتر شد و از یه جایی به بعد دیگه اثری از خونه و مغازه نبود فقط تلی از خاک بود که روی هم ریخته بود هیچ جا قابل شناسایی نبود با هزار سختی خونه ی زن عموم اینا رو پیدا کردیم (خونه ی دایی بابام) تو اون کوچه حتی یه خونه هم سالم نبود همه خونه ها خراب شده بود و خونه ی اونا هم همینطور !

 

از اونجایی که ما ساعتای اول بعد از زلزله وارد شهر شده بودیم هنوز شهر شلوغ نشده بود و واقعا لقب شهر مردگان برازنده ی بم بود هیچ صدایی نبود اون تعداد کمی از مردم هم که با قی مونده بودن توانایی اینو که حرف بزنن نداشتن فقط در سکوت مرده های خودشون روتا جایی که تونسته بودن  از زیر آوار در آورده بودن و خودشون هم کنارشون نشسته بودن و با حیرت به اونا نگاه میکردن گویا هنوز باور نداشتن که عزیزاشون رو از دست دادن . عده ای هم مشغول دفن کردن اونا بودن .

خونه ی عمه هام هم سر زدیم باورم نمیشد خونه های اونا که دیگه خشت وگلی نبود پس چرا به این حال و روز افتاده بود ؟؟؟؟؟؟؟ اونا هم گروه گروه برمیگشتن کرمان ما هم با مینا و رضا خواهرزاده های زن عموم اومدیم کرمان مردها مونده بودن بم .

وقتی رفتیم کرمان نمیدونم دوستا و همکارای زن عموم از کجا خبردار شده بودن که عین مور و ملخ ریختن تو خونه و خونه شلوغ شد بماند!

جمعه شب با مونا صحبت کردم و شنبه صبح رفتم خوابگاه و از اونجا با مونا رفتیم بیمارستان افضلی پور غوغایی بود جمعیت زیادی پشت پنجره ها داشتن اسمای مجروحا رو میخوندن پشت سر هم زخمی و مریض بود که وارد بیمارستان میشد و هر کس هم یه همراه گریون داشت نمیدونم از اونا چی بگم.

حال اکثر مجروحا بد بود وقتی میدیدن کاری از دستشون ساخته نیست مریض رو میفرستادن بیمارستان باهنر طوری که میگفتن روز اول سردخونه ی باهنر پرشده!!!  تنها کمکی که به مریضا میکردن این بود که بهشون سرم وصل میکردن و به بقیه میرسیدن!

یه مدت نسبتا طولانی تو بیمارستان بودیم وقتی که خسته شدیم رفتیم مصلای کرمان جمعیت بسیار زیادی اونجا بودن و همه داوطلب کمک به زلزله زده ها بنابراین پشیمون شدیم و تصمیم گرفتیم که اونجا نمونیم برگشتیم خوابگاه . خوابگاه اما اون روز سوت و کور بود خیلی از بچه ها بمی بودن تعدادیشون هم موقع زلزله بم بودن و هیچ کس خبری ازشون نداشت یک سره تو بلندگوها درخواست کمک میکردن و میگفتن هرکس میخواد کمک کنه بیاد پایین تو دانشگاه فقط صدای قران بود وبس پرچمهای سیاهی که لحظه به لحظه بیشتر میشد و در آخر شنیدن خبر درگذشت تعداد زیادی از دانشجوها اون روز رو به یکی از تلخ ترین روزهای عمرم تبدیل کرد

روز یک شنبه همگی با هم رفتیم تشیع جنازه یکی از بچه ها و تو قبرستون کرمان که یه پارک جنگلیه به اسم جنگل قائم چیزهایی دیدم که مطمئنم هیچ وقت از گوشه ی ذهنم پاک نمیشه کامیونهایی که مرتب در رفت و آمد بودن حامل چیزی نبودن جز سنگ لحد مردانی که پشت سرهم زمین رو میکندند تا مرده ها رو دفن کنند و باز هم قبر کم بود .مرده ها رو خیلی بد کفن میکردند حتی موقعی که جنازه فرشید رو آوردن پاهاش به راحتی از زیر کفن مشخص بود و هنوز دقایقی نگذشته بود که شصت پاش از تو کفن بیرون اومد!  بچه های کوچیکی که کفن شده بودن و جنازه هاشون کنار هم قرار گرفته بود واقعا دردناک بود مادری که داشت آخرین وداع رو با بچه هاش میکرد پدری که آخرین بوسه رو به صورت پسرش میزد برادری که نمیدونست با یادگاریهای خواهرش چیکار کنه دختری که نمیتونست مادرش رو زیر یه خروار خاک تنها بزاره  و مردی که تنها ی تنها همه ی خانواده اش رو دفن میکرد اون روز جنگل قائم به حدی شلوغ بود که ماشینا به سختی میتونستن توش حرکت کنن و راهش هم به کل بسته شده بود .

 

خانواده ی 3 نفره ای بودن متشکل از پدر و مادر و یک دختر موقعی که زلزله میشه پدر میتونه فرار کنه اما همسر و دخترش موقع فرار زیر آوار میمونن  جا برای تنفس داشتن متاسفانه موقع فرار پای یکیشون به بخاری میخوره و برمیگرده و موجب اتیش سوزی میشه صدای فریاد مادر و دختر از زیر آوار میومده که درخواست کمک میکردن و آتیشی که لحظه به لحظه به اونا نزدیک میشده پدر اما هیچ کمکی نمیتونسته بکنه کاری از دستش برنمیومده و مادر و دختر زیر آوار به طرز وحشتناکی زنده زنده سوختند:(( بوی سوختگی  گوشت و پوست جزغاله و مردی که به دیوانگان شبیه است رو در نظر بگیرید و اون وقت متوجه عمق فاجعه بشید!!!!!! حیف حیف که دوربین نداشتم