خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1383

متن قبلی رو برداشتم آخه اون روز یه حالت جنون زیبایی بهم دست داده بود که خودم هم ازش لذت بردم!!! خلاصه که الان ۲ تیره :دی
کم کم داره یه احساسهای خوبی بهم دست میده حالا بعدا براتون توضیح میدم
این کافی نتای کرمانم که فقط آدم بره توشون با مجیک یه سری بچه سوسول هک بشه
آیدیهامو دوست دارم نمیخوام از بین برن
فعلا که پسوردشون رو دارم تا بعد خدا چی بخواد!
پس تا بعد ...


                                                        

جمعه 18 اردیبهشت ماه سال 1383


نمیدونم چی بگم فقط 
فکر کنم تولدمه :))

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1383

سلام

بلاخره بعد این همه وقت دارم آپدیت میکنم دلیلش هم اینه که اومدم تهران .

یه ماه دیگه هم گذشت خیلی مزخرف. البته اگه یه قسمتای کوچیکش رو در نظر نگیرم هرچند این ماه هم واسه خودش روزا و شبایی داشت که میدونم تکرار نمیشه و بعد هاهمشون میشن خاطره و باز حسرت

از روزی که رفتم همش نگران بودم روز آخری که تهران بودم بابابزرگم رو دیدم که اصلا حالش خوب نبود و وقتی فهمیدم بیمارستانه خیلی ناراحت شدم با اینکه هنوز نمیدونستم دقیقا چی شده تا اینکه وبلاگ حمیدرضا رو باز کردم که دیدم نوشته بابابزرگم از کما اومد بیرون انگار یه پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گوشی رو برداشتم و هرچی دلم خواست به اون نامردایی که به من نگفته بودن چی شده گفتم .بااینکه من هرروز و هرساعت باهاشون تماس میگرفتم به من نگفته بودن اوضاع از چه قراره که مثلا نگران نشم که این کارشون منو بدترنگران کرد.

حالم داره از هرچی خوابگاه و هم اتاقیه آشغاله به هم میخوره این مدت کم کم هفته ای سه شب خونه ی این و اون بودم جای خوابگاه از بس که از اون اتاق و آدماش بدم اومده .دلم میخواد این ترم فقط تموم شه همین ترم دیگه هم که دیگه خوابگاهی درکار نیست الحمدالله  . تازگیها فهمیدم هم اتاقیم یه هنر دیگه هم داشته و من بی خبر بودم . داستان از اونجا شروع شد که من دیدم یکی از قاشقهام خیلی مشکوک میزنه و بلاخره بعد از تحقیق و این حرفها فهمیدم خانوم میرن از دعانویس دعا و جادو جنبل میگیرن تشریف میبرن چال میکنن دم در خونه دوست پسرگرامیشون که باهاش رله بشه!!!!!! و خوب از قاشق منم به عنوان بیل استفاده کرده دختره ی آشغال .معلوم نیست تا الان چندتا دعا و جادو جنبل برای من گرفته جادوگر عفریته!!! راه میره تو اتاق اسفند دود میکنه  و ورد میخونه . اون یکی هم اتاقیم که پرستاری میخونه و مال یکی ازروستاهای اطراف بمه هم که خودش سوژه ای هست هر کاری میخوام انجام بدم خانوم یه نظریه پزشکی میده و من حق ندارم اون کاررو انجام بدم (خدا خر روشناخت بهش شاخ نداد!!!) هروقت اتاق رو تمیز میکنه من باید دنبال وسایلم تو آشغالها بگردم مثلا خیلی ریلکس  واکمن سونی منو انداخته بود تو آشغالا و شانس آوردم که فهمیدم و الا معلوم نبود چی میشد . احساس میکنم از من بدش میاد  آخه چندبار دیدم زیر غذای منو زیاد میکنه و چندبار هم غذامو سوزونده!!! یه بارهم بهم گفت یه قیافت نمیاد یه دختر مغرور ازخودراضی و ازخودمتشکرباشی!!( خیلی ناراحت شدم چون من هیچ کاری به کارشون  ندارم و بیشتر با دوستامم ) شاید منم اشتباه کرده باشم اما  بهش گفتم به قیافه تو هم نمیاد که انقدر نفهم و احمق باشی .

ایکاش دوستام این ترم نمیرفتن L

گیری افتادما

هه هه اگه یکیشون اینجاروبخونه منو دیگه راه نمیدن تو اتاق!!! آدرس اینجا هم که عین نقل و نبات دست این و اونه . (عجب شجاع شدم من)

من همیشه از بدیهای دانشگاهمون نوشتم حالا میخوام یه کم هم از خوبیاش بگم :)

دانشگاهمون خیلی بزرگه یعنی یه فضای خیلی خیلی بزرگ که هرکدوم از دانشکده ها به اندازه چند دقیقه از هم فاصله دارن فضای سبز هم خیلی زیاد و در کل عین یه پارک سرسبز خوش آب و هوا میمونه البته وقتی هوا هنوز گرم نشده بود پیاده روی تو دانشگاه خیلی کیف میده البته به شرطی که  یه سری پسر اسکل تو دانشگاه ول نباشن که از 100 تا عمله ساختمونی بدترن!!

تو دانشگاهمون یه عالمه درخت توت هست قرمز و سفید و الان دارن میرسن انقدر درختها زیاده که فکرکنم به هردانشجو یه درخت برسه!!!(البته فکر کنما)

عصر به عصر وقتی دانشگاه خالی میشه میریم تو محوطه و یه عالمه توت میخوریم روزها هم پسرا توت میکنن و تا جایی که بشه حقمون رو ازشون میگیریم!

اه اه این بلاگ اسکای خودشو لوس کرده ها این تبلیغای مسخره چیه این بالا میاد؟؟؟

راستی دعا میکنم کسی با مانیتور کمتر از 17 اینچ اینجا نیاد چون قالب نمیبینه دیوونه خونه میبینه !!

فردا میرم نمایشگاه  کتاب .(افه فرهنگی :دی)

کلی سفارش از این و اون گرفتم و باید بهشون برسم بسوزه پدر تعارف!

تا بعد