خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 تیر ماه سال 1383

اعصابم خورده کسی جلو نیاد امشب در وضعیت عادی به سر نمیبرم :)

واقعا نمیدونم چی بگم فقط متاسفم برای این کشور متاسفم برای همه ی اونایی که ادعاشون میشه تو این مملکت کاره ای هستن متاسفم برای خودمون که نشستیم به این امید که بلکه دری به تخته ای بخوره و ما از این وضعیت نجات پیدا کنیم عین یه سری محکوم داریم زندگی میکنیم و دست و پامونو تو این باتلاق تکون میدیم تا یه وقت فرو نریم و حتی نمیخوایم از حال اونایی که فرو رفتن هم یه خبری داشته باشیم .

امروز با دوستم قرار پیاده روی گذاشته بودم

بیکاری خیلی بده و خلاصه مجبورم یه جوری روزام رو پر کنم و وقتم رو هدر ندم ساعت 6 صبح بود که از خونه اومدیم بیرون و یه مقدار که راه رفتیم رفتیم توی یه پارک خوب خیلیا اومده بودن و داشتن ورزش میکردن و یه عده میدویدن و اینا

همینجوری که راه میرفتیم دیدم یه بر آمدگی نه چندان بزرگ رو زمین یه گوشه پارکه یه کم که رفتیم جلو دیدم یکی زیر یه ملافه خوابیده اول فکر کردم از این کارگرای بدبخته که جا نداره اما یه کم که دقت کردم دیدم بهش نمیخوره و هیکلش زنونه است و یه کیف کوله پشتی کثیف زیر سرشه فراری بود !
یه کم جلوتر هم یکی دیگه با یه وضعیت مشابه اولی رو چمنا خوابیده بود . چند دور که رفتیم و اومدیم کم کم پارک شلوغ تر میشد یهو یه سری از این آقایون اراذل تشریف آوردن تو پارک و شروع کردن به کرم ریختن وقتی چشمشون به این سوژه افتاد رفتن سمتشو یکیشون کوله پشتی رو همچین از زیر سرش کشید که سرش محکم خورد به زمین یهو عین این برق گرفته ها از زیر ملافه اومد بیرون و سریع بلند شد که کوله پشتیشو بگیره و پسره فرار کرد و دختره هم دنبالش و آخرشم با چند تا لگد که خورد تونست کیفشو بگیره .

خیلی آشنا بود خیلی

فکرم مشغوله حدس نمیزنم مطمئنم که خودش بود وقتی داشتم نگاهش میکردم منو دید و یهو انگار که هل شده باشه از جاش بلند شد و رفت یه سمت دیگه خیلی دلم میخواست میرفتم و صداش میکردم

عاطفه

اما ترسیدم که برگرده و جوابمو بده اون وقت من با اون همه خاطره چیکار میکردم

از صبح دارم فکر میکنم

اعصابم خورده کسی جلو نیاد امشب در وضعیت عادی به سر نمیبرم :)

 

 

شنبه 27 تیر ماه سال 1383

از اونجایی که خیلی ماهم و گلم و اینا :دی هوادارم زیاد دارم :p

یکی از این هوادارا خواهر یکی از دوستامه که کلاس پنجم دبستانه و اینا :)))

اسمش هانیه است و چند بار بامن تلفنی حرف زد و بعد یه نامه برام نوشت و داد ریحانه با خودش بیاره بده به من :)

میخوام نامشو اینجا بنویسم خیلی با نمکه. ریحانه دوستم خیلی لاغره یعنی همش 47 کیلو هستش و قدشم 169 سانتی متره و خلاصه شروع کرد تو خوابگاه رژیم چاقی !!! گرفتن!
حالا نامه ی هانیه رو بخونین!

                                                            

                                                        *         *

                                         *  به نام آفریننده ی خوبیها*

                                                    *              *

با عرض سلام خدمت دوست عزیزم : هاله جان 

امیدوارم حالت خوب باشد و زندگانی خوب و خوشی را در زیر سایه ایزد منان سپری کنید .راستی عزیزم تولدت مبارک امیدوارم 100سال زنده باشی. من هم خوب هستم و خیلی دوست دارم شمارا از نزدیک دیدن کنم.در عکس هایی که به ریحانه افتخار داده اید با آن عکس گرفته اید شما را دیدم .خیلی ناز هستید.من شمارا با آن که ندیده ام خیلی دوستتان دارم.امیدوارم ریحانه دوست خوبی برای شما باشد.حتما شما دوست دارید بدانید من چه شکلی هستم.رنگ چشمهایم عسلی ; پوست صورتم سفید.لب کوچک.دندانهای منظم و سفید و موهایم خرمایی و بلند میباشد.ریحانه غذا میخورد؟ منظورم در کرمان. می بینم که دارد رژیم چاقی می گیرد ترخدا هواشو داشته باشید گناه دارد خیلی تنهاست و مظلوم (الکی گفتم)

دفعه  دیگر که ریحانه می آید کرج برایم نامه بنویس و بگو که ریحانه درس میخواند یا نه غذا میخورد یا نه چکار میکند؟

این پیشمان به ماند و به هیچکس نگو من ریحانه را خیلی دوست دارم به طور واضح عاشق اش هستم از هدیه ای که برایت فرستادم امیدوارم خوشت بیاید راستی وزن من هم 30 کیلو میباشد از خواننده شهرام کاشانی و سیاوش قمیشی بازیگر :هدیه تهرانی و ... خوشم می آید من هم پرسپولیسی هستم دیگر حرفی برای گفتن ندارم فقط میتوانم بگویم I love you

به هر جا میروم

یاد تو هستم اگر مستم ز چشمان تو هستم

ز من دوری مکن آهوی وحشی

که من صید توام دل بر تو بستم

قربانت هانیه جیگر

See you

 

 

 

میدونم الان دل همتون خیلی سوخته به خاطر همچین هوادارایی که من دارم شما ندارید :دی:دی

 

تا بعد

 

سه شنبه 23 تیر ماه سال 1383

 

چقدر سعی میکنی اعصابت رو سر مسایل الکی خورد نکنی ؟ چقدر در مورد مشکلاتت سخت میگیری؟

من آدم نسبتا بی خیالی هستم نه اینکه چیزی برام مهم نباشه یعنی سعی میکنم بی خیال باشم چون میبینم فکر و خیال بیشتر از اینکه کمکم کنه بعضی موقع ها باعث میشه انقدر عصبی بشم که یه کاری کنم که مشکل بدتری برام پیش بیاد.

همینطور سعی میکنم کاری نکنم که مجبور شم برای خودم درگیریه ذهنی درست کنم و تا جایی که بتونم سعی میکنم اصلا چیزی که بخواد مشکل ساز بشه و زمینه ساز خیالات بی خود و حرص و جوش رو به وجود نیارم .

دوست ندارم خودمو به خاطر چیزایی که دیگه نمیتونم جبرانشون کنم اذیت کنم چرا فکرمو مشغول کنم به چیزی که دیگه هیچ فایده ای برام نداره و به جای اینکه دنبال چیزای جدید برم بشینم و حرص موقعیتای از دست رفته رو بخورم .

یکی از همکلاسیام .همخوابگاهیام و همشهریام!!!! که خیلی ادعای بزرگتری! داره واسه همه و ادعاش میشه که خیلی چیز فهمه و حالیشه و از همه ی ما بیشتر بارشه !(یه سال از من کوچیکتره نامزد داره به خاطر همین فکر میکنه تو اوج موفقیته :دی)

به من میگه بی خیالی خوب خودمم میدونم اما نمیدونم چرا دلیل بی خیالی منو این میدونه که وقتی مثلا میفهمم یه نمره پایین گرفتم نمیشینم عین خود بچه ننش زار زار گریه کنم و برم التماس یه استاد بی شعور که عقده داره از سرتا پاش میریزه  و مجبوری هزار جور باهاش حرف بزنی و ادای 100 تا فرقه مختلف رو در بیاری تا مثلا نیم نمره بهت بده تا مشروط نشم!!
یا اینکه وقتی از سر جلسه ی امتحان میام نمیشینم دونه دونه جوابا و قضیه هایی که نوشتم رو با کتاب تطبیق بدم و نمیشینم نمره حساب کنم و میگم خوب بلاخره یه چیزی میشه دیگه .

بی خیالم چون شبای امتحان پیاده روی یادم نمیره.

بی خیالم چون نمیترسم سر جلسه ی امتحان اون همه تقلب رو ازم بگیرن :دی

بی خیالم چون روز قبل از امتحان مبانی کامپیوتر رفتم کافی نت شبشم کلی با تلفن حرف زدم (اتفاقا به کوری چشم دشمنان اسلام این امتحانم بالاترین نمره تو کارنامم بود:))))) )

بی خیالم چون نه  نامزد دارم نه کسی رو زیر سر دارم :دی :))))))))

بی خیالم چون سر همه چیز میگم فدای سرت!

بی خیالم چون نمیشینم خون به جیگر این و اون کنم و بدبختیاشون و همه ی مشکلات و اتفاقاتی که ممکنه براشون بیفته روبیارم جلو چشماشون

بی خیالم چون با همه ی بی خیالیم از همه ی اونایی که فکر و خیال ذهنشون رو پر کرده موفق ترم و اگه فکر و خیال کنم موفق تر هم میشم (این دیگه آخر حرف مفت):دی

بی خیالم چون هیچ وقت نمیشنم نک و ناله کنم و از بدبختی خیالیم بگم

و خلاصه بی خیالم دیگه :دی

 

 

یکشنبه 21 تیر ماه سال 1383

خوب به سلامتی بعد یه مدت طولانی تصمیم گرفتم بنویسم و شمارو از چرت و پرتام بی نصیب نزارم (البته با عرض شرمندگیها!)امتحانا تموم شد و به سلامتی شرشون از سرمون کم شد وخدا رو شکر مشروط نشدم!! آخه همه ی درسامون 4 واحدیه و اگه یکی رو بیفتیم احتمال مشروطی بالا میره منم که ترسو هستم و از ترس مشروطی رفتم ریاضی 1 چهارواحدی رو حذف کردم به خیال اینکه ترم تابستونی میگیرم که نرسیدم به ترم تابستونی و ریاضی 1 موند برای ترم دیگه نمیدونم شاید یه چیزی هست من خبر ندارم که همه کارام گره خورده تو هم...

کلی کار دارم  مهمترینش اینه که برم گواهینامه بگیرم که همه نگن چقدر تنبلی هنوز گواهینامه نداری؟من اگه جای تو بودم همون 2 سال پیش گواهینامم رو میگرفتم و ...

شنبه  عروسی دوستمه  کلی هیجان دارم :)   نمیدونم امسال چه جوریه دوستش ندارم اگه بابا بزرگم فوت نشده بود شاید امسال رو سال خوبی میدونستم نمیدونم مرداد ماه هم یه عروسیه دیگه و شهریور هم باید یرم کرمان عروسیه یکی دیگه از دوستام :دی تازه از الان دعوت شدم برای 10 بهمن عروسیه اون یکی دوست جونم چقدر همه شوهر میکنن  :)  تازه یکی دیگه از دوستامم قراره که تا چند وقت دیگه شوهر کنه چه خبره؟ سن ازدواج اومده پایین یا ماها ترشیدیم؟:))))))

خبر خبر ------> روزای آخری که کرمان بودم یه نفر تو خوابگاه تریاک!!!!!!  کشید بعد مسوول خوابگاه اومد در همه ی اتاقا رو زد دید بعضی از اتاقا نیستن و خوب اونا هم در رو باز نمیکردن خانومه رفته بود از پشت پیج میجیغید خانوما این کارا جاش تو خوابگاه نیست برید بیرون از محیط دانشگاه دنبال این کارا!!!!!!! طرف هم که فهمیده بود لو رفته سریع یه مشت اسفند دود کرد که بوی تریاکها بره من که خودم گیج شده بودم از بوش سردرد  هم گرفته بودم عجب چیز مزخرفیه ها اما خدایی اولین بار بود تو خوابگاه همچین چیزی میدیدم  هرچند کم کم همه ی برو بچ دارن تشریف میارن تو جرگه ی سیگاریها و با این وضع جنبه ای که از اینا میبینم تا سال آخر احتمالا یا حشیشی هستن یا هرویینی .

من یه کارت گرفتم وبلاگم رو فیلتر کرده !!:( اونم چی به خاطر مطالب سکسی!!! یادم نمیاد چیزی نوشته باشم که ربطی به سکس داشته باشه حالا نمیدونم چرا فیلتر شده بود .آدرس وبلاگم عین نقل و نبات دست این و اونه یعنی همه دارن و در اصل من نمیتونم هرچی دلم میخواد بنویسم وکلا دچار خود سانسوری شدم !!
یعنی اینکه من خودم نوشته هامو فیلتر میکنم!

البته دارم سعی میکنم بهش غلبه کنم و احتمالا مطلب بعدی من بسیار جذاب خواهد بود!

بابا چرا اینجوری نگاه میکنی چیز بدی نمیخوام بنویسم به خدا هر چی هست از اون sms هایی که برای دوستت میفرستی بهتره ;)!!

پس تا بعد

 

جمعه 19 تیر ماه سال 1383