FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 22 دی ماه سال 1383
خوب من به شما توصیه اکید میکنم که از این --->


 نخرید اگه میخرید استفاده نکنید یا به عنوان اسباب بازیه اتاق بچه ازش استفاده کنین
 از این ---->
 گوشیه لوسم که با یه خاموش روشن کردن می پکه هم نخرید چون مفت نمی ارزه!

از اینم --->

نخرید چون تا سیم کارتتونو میزارید قاطی میکنه!!!
 از اینم ---->
 اصلا اصلا نگاهم نکنید چون تا ازش خوشتون میاد گوشی قبلیتون قهر میکنه میپکه
آخه این چه شانسیه من دارم!!!‌:((
جمعه 18 دی ماه سال 1383

سلام سلام دیشب تو راه تهران داشتم به اینجا فکر میکردم اینکه اولا اینجا چجوری مینوشتم!! یادتونه؟ دوستام حتما یادشونه اینجا قبلا شبیه سمساری بود شوولووغ پوولووغ یه قالب بنفش گل منگلی خوشگله جیگر طلایی داشتم که نگو یه آهنگ بیستی که گلای لاله عباسی لیلا فروهر!! بود داشتم تووووپ بالا تا پایینه وبلاگم پر از نوشته های جینگول و شکلکای رنگ و وارنگ تو هر نوشته تا ۱۰۰ تا شکلک میزاشتم فکر کنم  بعد کلی اولش قربون صدقه و این صحبتا به زبونی که باهاش حرف میزدم چه حالی میداد قبلنا زندگی بعد که رفتم دانشگاه تحت تاثیر جو و اینای دانشگاه!  (خوب همتون وقتی رفتید دانشگاه جو گیر شدید اولش ) دیگه نصمیم گرفتم یه کم دیگه کنترل کنم خودمو :) دیگه به جای اینکه اول نوشته هام بیام بنویسم ---->سلام سلام شامباس گامبالیای جیگر طلای عقشولی نفس من خوفین خوشین چه خفر نوشتم سلام خوبین یا حتی تو بعضی نوشته هام سلام هم نمیکردم (هاله بی تربیت) البته الان عادت کردم به این طرز حرف زدن و برامم راحت تره آخه خندم میگیره با این ریختو قیافه اینجوری حرف بزنم (به قول اون موقعهام بحرفولم!!) البته با دوستام هنوز یه کم تو جو اون موقعها هستیم:)اما خوب یه کمم انگاری روحیم با وبلاگم تغییر کرده یه کم شرارتم کم شده مظلوم و اینا هم شدم چقده طفلکیم من    حالا یه کشفی کردم دانشگاه ما مدرسه ای بیش نیست!!! که دانشجوهاش گاهی اوقات  هنوز تو دوران مهدکودک سیر میکنن چیزایی که ما تو دوره راهنمایی بوسیدیم گذاشتیم کنار اینا تازه یادشون اومده هست!!! نمیدونین چیزای عجیبی آدم میبینه تو این دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرمان!!! آدمایی پیدا میشن  که واقعا به سنگ پای قزوین گفتن بفرما کنار من هستم جریاناتی داریم با این سنگ پاهای قزوین از نوع بسیار مرغووب  هر چند کنار اینا دوستای خیلی خوبی هم هستن که میشه بهشون دانشجو گفت:) دلم میخواد هر کدومتون یه چند وقتی بیاید اون طرفا و یه کم بخندید به چیزایی که میبینید و میشنوید حیف که یه چیزایی هست که نمیشه تعریف کرد هر چند تعریف کردنی نیستن چون اگه بخوام بنویسم باید کلی توضیحات بدم برای همین بیخیال

زندگیمون داره همینجوری میگذره یه راه سخت که مقصدشم همچین واسمون معلووم نیست همچین توش گیج میزنیم (مخصوصا اونایی که ریاضی میخونن از نوع کاربردیش!) روزامون پر شده از به  زور خندیدن و یواشکی گریه کردن لحظه هاو ساعتایی که میشینیم و فکر میکنیم و فکر میکنیم و فکر میکنیم دلخوشیهامون انقدر کمه که نمیشه بهشون امیدوار بود نیاز داریم به یه هوای تازه به یه صداقت ناب به یه حرف از ته دل .                همه خسته شدن و طاقتشون تموم شده اما ....

با یه نم نم بارون میشه تازه شد و با یه شاخه گل عاشق اینه جواب همه ی سوالامون میتونی امتحان کنی :)           اگه نفهمیدی غصه نخور وقتی که واست پیش بیاد خوب میفهمی

چهارشنبه 9 دی ماه سال 1383

چندروز پیش با  سارا رفتیم سینما :) فیلم تارا و تب توت فرنگی از فیلمش هیچی نمیگم که به قول دوستم اگه بخوایم برای یه نفر تعریف کنیم طرف سرگیجه میگیره نمیدونم اصلا فیلم خوبی بود یا بد!! اولش خوب شروع کرد اما آخراش هول هولکی تموم شد فیلم رو بی خیال چون کلا نمیتونم رو فیلما نظر بدم و به نظرم یه چیز کاملا شخصیه به جز بعضی از فیلما که دیگه فکر کنم آخرش همه میفهمن که یک ساعت و نیم به ریششون خندیدن مثل سیزده گربه روی شیروانی که به نظرم فوق العاده مزخرف بود واقعا بعد اون همه تبلیغ و این همه بازیگر معروف همچین چیزی واقعا گریه دار بود! و تنها چیزیش که یه ذره قابل تحمل بود جلوه های ویژه اون بود. موقع برگشتن برای اولین بار ریسک کردم و از این سی دی فروشای گوشه خیابون سی دی خریدم فیلم فقر و فحشا...! اصولا تو تماشای فیلم خیلی تنبلم و اکثرا فیلما رو سریال میکنم و میبینم وقتی هم که سینما هستم به زور تحمل میکنم اما خوب نشستم این فیلم رو بدون اینکه حتی یه دقیقه از جام بلند شم نگاه کردم .خیلی خیلی ناراحت کننده بود تصور اینکه یه دختر با مادرش بره دوبی تا انتخاب شه بره پیش شیخ های عرب فقط به خاطر ۴۰۰۰۰ درهم که بتونن زندگی کنن وحشتناکه .اینکه یه مادر به خاطر اینکه بچه هاش به خاطر کمبود پروتئین مریض شده بودن حاظر شده بود حتی خودشو در اختیار یه قصاب بزاره.  دو تا خواهر که با مادرشون زندگی میکردن و هر دو تاشون به شغل شریف خودفروشی !!!اشتغال داشتن تا بتونن ماهی نود هزارتومن کرایه خونه بدن و... پیرزنی که گوشه خیابون دست فروشی میکرد برای اینکه دخترای دانشجوش وارد محیط این جامعه نشن برای اینکه آلوده نشن خجالت آوره

آقایون محترم کلاهاتونو بزارید بالاتر.........

 

 


 

 

دوشنبه 7 دی ماه سال 1383

سالگرد زلزله بم هم اومد و رفت وقتی یاد اون روز کذایی میفتم یه احساسی بهم دست میده که نمیدونم چیه..

نمیدونم چه جوری اون روز رفتم بم چه جوری اون صحنه ها رو دیدم چه جوری برگشتم ..

تموم لحظه های اون روز از همون لحظه ای که زلزله شد حتی فکرایی که میکردم مو به مو تو ذهنم مونده .

الان یه سال گذشته تنها تغیری که بم تو این مدت کرده اینه که خونه های خراب شده  رو صاف کردن و جاش کانکسای ۲۴ متری گذاشتن! اگه کسی چیزی از وسایلش مونده باشه که با اونا زندگی میکنه و الا با همون چارتا تیکه وسیله ای که بهشون دادن روز و شباشونو میگذرونن کمک های غذایی هم که دیگه تموم شد و همه چیز با یه تفاوت که دیگه خونه ای ندارن و عزیزاشون دیگه پیششون نیستن برگشت به روال سابق!
نگران اینکه بدونین کمکاتونم کجا رفته نباشین خوب جریان فروش کمکا تو بهشت زهرا رو که همه میدونن .

خوب یه سری از کمکای مردم هم تحت عنوان وام بلاعوض ۱۰ میلیون تومنی تا ۲۰ میلیون تومنی به سپاهیا و بسیجیا و نیروی انتظامیای بم داده شده

خودم میتونم چند تا نمونه رو که خودم با چشمای خودم دیدم بهتون معرفی کنم

خوب به نظرتون اینا با این پول چیکار میکنن؟ خونه که نمیتونن بسازن وسیله ی زندگی هم که نمیتونن واسه کانکس بخرن بهترین چیز ماشینه !
حالا اگه بهتون بگم تقاضای ماکسیما وزانتیا تو بم به حدی بالاس که نمایندگی نمیتونه جوابگوی تقاضا باشه چی؟ فکر کنم انقدر که الان تو بم ماکسیما هست تو کرمانش نیست!
از اون طرف وامهای ۵۰۰ هزارتومنی آموزش پرورش رو هم در نظر بگیرید که ماهیانه از حقوق این قشر ضعیف کم میشه

اینه عدالت اجتماعی که ازش دم میزنن

خوش باشید اگه میتونید

سه شنبه 1 دی ماه سال 1383


نخیر منو جو نگرفته حدودا سه ماهی میشه که از جو این آلبوم خارج شدم اما خوب یه جورایی حس الانمو میتونم باهاش نشون بدم بدجور کلافه هستم یه جورایی درگیریه حسی بدی با خودم پیدا کردم حال و حوصله ی اپدیتم اصلا نداشتم و تموم هم و غم خودمو این چند وقته روی چیزی گذاشتم که فکر کنم هیچ فایده ای هم نداشته برام خسته شدم . میدونم خیلیاتون نمیفهمید اصلا منظورم چیه اما خوب نمیتونم حرفمو واضح تر بگم چون اون وقت همه ی حسو حالم رو میشه!
بعدشم دیگه خر بیار باقالی بار کن!
دلم میخواد بردارم اینجا هر چی فحش بلدم به یه آدم که البته نمیشه بهش گفت به یه گاوی بدم که چند وقته بدجور رو اعصاب من راه رفته و همه جوره هر توهینی رو بهم کرده و من فقط به خاطر یه نفر همه ی حرفاشو تحمل کردم .میدونم به احتمال زیاد خیلی از چیزایی که ازم فهمیده و با همونا منو اذیت کرده همین نوشته های وبلاگمه برای همین بهش میگم که فکر نمیکنم شاهکار کرده باشی که احساس منو فهمیده باشی گاو عزیز

شب یلدای خوبی رو بگذرونین همتون

 ببینم جوجه هاتونو شمردین؟پاییز تموم شد!