آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 تیر ماه سال 1384

هی تو کی میخوای آدم شی؟؟

با توام کی میخوای چشمتو به رو حقایق باز کنی؟
تا کی میخوای موفقیتای این و اونو ببینی و حسرت بخوری؟
تا کی میخوای تو همین مرحله در جا بزنی؟
آخه صبح به صبح یه قورباغه ی درسته رو قورت دادن که فایده نداره ..

آخه احمق جون راهش این نیست . تو هنوز خودتو نمیشناسی هنوز نمیدونی چی میخوای .

بزار من بهت بگم تو یه آدم فعال پر انرؤی هستی تو باید یه جوری انرژیتو تخلیه کنی و این میدونی یعنی چی؟
یعنی اینکه این درسی رو که داری میخونی بزار در کوزه آبشو بخور یعنی اینکه به فکر تغییر رشته باش یعنی اینکه با این دنیای هرکی هرکی و با این کنکور مسخره دوباره بشین بعد 4 سال درسای دبیرستانتو مرور کن درست وقتی که همه ی دوستات دارن خودشونو برای فوق آماده میکنن...

میونی تقصیر تو نیست تقصیر منم نیست تقصیر اوناییه که بدون اینکه  بفهمن کنکور قبول شدن تو رشته هایی که مطمئنن خیلیا حتی سر سوزن بهشون علاقه ( استعداد) ندارن به جز اینکه ضرره هیچی نیست سیستم زندگیه من و تو و همه اونایی که هستن ورو یه غول بی شاخ و دم به اسم کنکور بی قاعده بنا کردن و نتیجشم اینه .. صدها نفر مثل تو.

به این فکر نکن که جواب این همه وقت و پولی که رفت رو کی میده فقط راهتو عوض کن راهش این نیست افتادی تو یه جاده خاکی که با راه اصلی کللی فاصله داره .

............................................................................................................................

شماها به فال اعتقاد دارید؟؟؟؟

 

جمعه 17 تیر ماه سال 1384

میخوام بنویسم نمیدونم باید از چی بگم و از کجا شروع کنم؟
از اینکه یکی از دوستای خیلی نزدیکم یه درد بدی گرفته؟
از اینکه میخوام ترم تابستونی بگیرم و بدجور اسیر شدم؟
از اینکه برخلاف همه ی ادعاهام تازه فهمیدم که بدجور به کرمان عادت کردم؟
از اینکه هر کاری میکنم نمیتونم وبلاگمو ببینم و همین الانم نمیدونم میتونم اینا رو بزارم توش یا نه؟
از اینکه حالم کم کم داره از ریاضی به شدت به هم میخوره ؟
از اینکه احساس میکنم دارم تلف میشم؟
از اینکه هیچکس اون یکی رو یه خاطر خودش نمیخواد؟
از اینکه الان برام پول خیلی مهم شده؟
از اینکه احساس میکنم خیلی بی عرضم و نمیتونم حال یه استاد نفهم رو بگیرم؟
از اینکه تازه فهمیدم که ما تو دانشگاهمون چه جوری اجازه میدیم ازمون سواری بگیرن؟
از اینکه دارم فرق دانشگاه شهرستان و تهرانو میفهمم؟ اینکه خدا رو شکر میکنم که تهران درس نمیخونم؟ اینکه جو دانشگاههای تهران و دوست ندارم؟ اینکه بچه هاشون حتی خودشونم تحویل نمیگیرن؟ خوشحالم که به قول تو نفهم با یه مشت شهرستانیه ساده ی مهربون نشست و برخاست میکنم که موی سر یکیشون با آشغالایی مثل تو قابل مقایسه نیست .

 خوب چی بگم؟؟؟

پنجشنبه 9 تیر ماه سال 1384