شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384

کم کم دارم به هوش خودم شک میکنم شایدم دارم به اعصابم شک میکنم نمیدونم یه مشکل بزرگ پیدا کردم اونم اینه که سر جلسه ی امتحان همه چی از یادم میره :) خیلی وحشتناکه وقتی یه قضیه رو ده بار کامل اثبات کردی  و خوب یاد گرفتی وقتی تو امتحان میاد عین بز زل بزنی به برگه! نمیدونم مشکل چیه و از کجاست شماها بهم بگید چون دیگه کم کم حالم داره به هم میخوره از اینکه یه درسی رو این همه بخونم و بعدم برم سر جلسه و همه  ی سوالات رو حداقل 2 بار حل کرده باشم و باز عین خر تو گل بمونم دلم میخواد این کله ی مبارک رو خیلی شیک بکوبم به دیوار چون اصلا حوصله ی خودمو ندارم که انقدر خنگم
همه ی 10 تا سوال رو تا نصفه هاشون حل کردم و مشکلم استاده که فقط جواب آخر و میخواد!!! کاش استادم اینجا رو میخوند و من بهش میگفتم چه زجری سر این درس بی صاحاب کشیدم همچین روضه ای براش میخوندم که خودش دلش برام بسوزه
آخه من نمیدونم این شانس خوشگل رو دیگه از کجا آوردم دم این امتحان به این مهمی وسط تابستون چرا من باید سرما بخورم؟ گیری افتادم از دست خودم
کاش حداقل درسام حفظ کردنی بود ریاضی رو دوست دارم اما نه وقتایی که همچین بلایی سرم میاره  این جور موقع ها یاد امتحانای عمومی میفتم که با روخونی 1 ساعته از کل کتاب میرم و نمره های بالا میگیرم البته اگه تستی نباشه!!! همه کارام برعکس آدمیزاده :)) حال خودم رو خواهم گرفت به زودی
خوب دیگه بسه خیلی خودمو دعوا کردم فدای سرم
این دیگه چه وضعشه هر صفحه ای رو میزنی فیلتره ای بابا دیگه بلاگ رولینگ چرا فیلتره نکنه چون هات بلاگ رولینگ داره؟؟ :دی
خدایی نمیدونم کار کدوم احمقیه که دستور فیلتر کردن سایتا رو میده اما هی کی هست خیلی الاغه

شنبه 29 مرداد ماه سال 1384


اعصابم شدیدا از دست خودم خوورده کمتر از دوروز دیگه امتحان دارم منو دعوا کنید فحشم بدید یه کاری کنید بتمرگم پای درسم
دلم میخواد الان یه کتک حسابی به خودم بزنم کما اینکه یه دونه درست حسابیم خوابوندم زیر گوش خودم!!!اما فایده نداشت آدم نشدم که نشدم
حجم درسم زیاده خیلی حیاتیه واسم اما نمیتونم دارم دیوونه میشم کم کم
یه سرمای شدیدم خوردم وسط تابستونی که شده قوز بالا قوز بی حال بیحالم ای خدا آخه من از دست خودم چیکار کنم
اون موقع که حالم خوب بود چه جوری میخوندم که حالا بخونم
 

 

سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1384

دیگه حالمو داره به هم میزنه این عقاید...





مگذار که یاد مارا طعم تلخ این حقیقت ببرد
این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده رود
منم اصلا دلم نمیخواد اینجوری بشه :)


شنبه 22 مرداد ماه سال 1384
چند روزی مجبور شدم برم  جایی که اگه سارا نبود احتمالا از شددت غم و غصه دق میکردم انقدر تو این چند روز به حال یه بنده خدایی دل سوزوندم که کم مونده بود همه ی وجودم آتیش بشه
دیگه تصور زندگی تو جایی که هیچ چیزی واسه خوندن نباشه میشه کابوس همیشگیم
 وقتی از شدت بیکاری مجبور شی بشینی کتابای نهضت سواد آموزی و دری وریاشو بخونی همینجوریم مینویسی!!!
عملا امروز فرار کردم احساس آزادی خیلی چیز خوبیه اینکه بتونی کیبوردتو لمس کنی اینکه بتونی با خیال راحت گوشیه تلفن رو بگیری دستت اینکه دستتو دراز کنی کتاب و مجله از دورو برت برداری چقدر خووبه
حالا فهمیدم چرا اونجا فریزر معنا نداشت. چرا دعوا و کتک کاری اونجا زیاد بود چرا همه عین خاله زنکا پشت سر هم حرف میزدن
 انقدر با سارا جیغ کشیدیم که اولین نفری رو که میبینیم نکشیم بیچاره رضا که اون اولین نفر بود.. فقط تو بگو چه جوری عادت کردی؟؟؟
سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1384
یک جیب پر از شکلات انبه.یه دست پر از شاخه های گل رز یه کیف پر از ورقهای چرک نویس و خودکار و 50 تومنی پاره با یه دست لباس به قدمت 6 سال و اندی که روش پر از عکس ماه و خرس پانداس با یه جفت کفش پر از گل و شل برای اینکه همین الان کلی تو مزرعه ی گلای آفتابگردون دوییدیم دنبال پروانه ها با یه دل پر از امید و عشف و چشمایی که فقط برای تو میبینند!سبزها را سبزتر و براق تر و سرخ را هم ! پاهایی که دویده است تا به تو برسد ما اینگونه عبور میکنیم...

کسی میدونه چرا انقدر خیابونا خلوته؟؟؟؟
دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1384
در پنجاه و هفتمین روز از اعتصاب غذای اکبر گنجی و در حالی که به گفته پزشگان بیمارستان میلاد به علت لخته شدن خون در دست
ها و کم کاری مغز استخوان و غلظت خون و افت فشار خون شمارش معکوس برای مرگ او فرا رسیده بود، به درخواست معصومه شفیعی همسر وی و هزاران نامه از اطراف جهان که به بیمارستان محل بستری بودن وی رسید، پزشگان بیمارستان با اتصال سرم غذائی به این روزنامه نگار در بند وی را از مرگ نجات دادند...
Rooz Online



این مطلب رو به چندتا فحش اضافه کنید میشه شدیدا حرف دل من لطفا با شدیدترین لحن ممکن بخونید
دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1384

هر گوشه ای نگاه کنی هست سرت رو به هرطرف بچرخونی میبینیش پاتو هر کافی شاپ و رستورانی بزاری میبینیش سر هر چهارراه گوشه ی هر خیابون  با هر ظاهری که فکرشو بکنی....


منم دیدمش از پشت آرایش غلیظش معلوم بود بیشتر از 16-17 سال بیشتر نداره خیلی جسورانه مثل یه زن 30 ساله آرایش کرده بود عطر زنونه ی تندی زده بود که آدم رو به سرگیجه مینداخت لحنش خیلی کشدار و اغوا کننده بود یعنی خودش سعی داشت اینطوری باشه اما وقتی مهار حرکاتش از دستش خارج میشد می رفت سرطبیعت اصلیش و با سن و سالش هماهنگ میشد لبخندهای بچگونه حرفهای بچگونه و...روسریش رو به تقلید از یکی از بازیگرای معروف انتخاب کرده بود و کفشهاش که خیلی دوست داشت همه اونا رو ببینن نوکشون میرفت تا عرش رو بهت نشون بده (چقدر از این کفشا بدم میاد ) با دیدنش هم خندم گرفته بود و هم شوکه شده بودم یه کم از خودش که گفت همه چی دستم اومد اینم حرفاش------------------>

7 ماه پیش با یه پسری آشنا شدم که اسمش فراز بود معتاد و خلافکار خواستم نجاتش بدم(آره اونم مونده بود تا تو نجاتش بدی) 2 سال از من بزرگتر بود درسش رو ول کرده بود چند ماهی باهاش بودم اما موفق نشدم براش کاری کنم شبانه روز با هم بودیم همه چیزمون با هم بود اما ولش کردم چون خیلی آدم بدی بود حدود یک ملیون تومن از خونه پول و طلا برداشتم و بهش دادم میگفت بدهکارم بعد با یه پسر دیگه آشنا شدم ازش خوشم نمیومد برای اینکه فراز رو فراموش کنم باهاش دوست شدم موقعی که باهاشون دوست بودم  از مدرسه اخراج شدم الان بیکارم میخوام یه کاری کنم که مامان و بابام باهام راه بیان(از این بیشتر؟؟!!) والا یا فرار میکنم یا خودکشی!!!! یه دوستایی دارم که بهم قول دادن کمکم کنن قراره قاچاقی منو بفرستن دوبی اونجا حتما کار هست کلفتی هم باشه بهتر از این زندگیه (احمقه؟ میدونم)

 شبها چندتا دیازپام میخورم تا خوابم ببره (میگم مد شده شبا دیازپام میخورن؟؟ آخه همچین کلاس میزارن با این دیازپام آدم به خودش شک میکنه!) مشروب هم میخورم با روزی یه پاکت سیگار گاهی هم حشیش مصرف میکنم یکی دوبار هم فراز بهم از این قرصای جدید داد اکس !! شبایی که میرفتم خونه ی فراز مامانم اینا نمیدونستن اونجام فکر میکردن خونه ی دوستامم آخه من بیشتر سعی میکنم شبا رو خونه ی دوستام بگذرونم تا خونه ی خودمون بدبختانه مامان باباهاشون همچین دوست ندارن من برم اونجا 2 بار ازخونه فرار کردم.یه بارم رفتم پیش یه روانپزشک اما اونم نتونست کاری کنه.

بابای این بشر لیسانس نساجی داره و یک کارخانه دار ثروتمند مامانش هم دیپلمه و خونه دار حالا این چرا اینجوری شده رو من که نفهمیدم تا وقتی که کشفیدم -------> باباش یه آدم الکلی و خشن هست که تنها خصیصه ی خوبی که داره دست و دلبازیشه مامانش هم یه آدم ضعیف از نظر شخصیت و اراده بود خوب دیگه از این همه آزادی و امکانات همچین استفاده هایی هم میشه دیگه نه؟

راستی عنوان این مطلبم اسم یکی از پرفروشترین کتابای روانشناسی زنانه توصیه میکنم اگه نخوندینش بخونین جالبه!

چهارشنبه 12 مرداد ماه سال 1384

خاتمی رفت.
خیلی ناراحتم
هر چی بود هر کاری کرد
من واقعا دوستش داشتم.
خداحافظیش اشکم رو در آورد
ایکاش من سال ۷۶- ۲۱ سالم بود
امروز حسرت خوردم چرا بهترین سالهای زندگیم باید بیفته تو دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد؟
نه به خاطر چهره ی ناخوشایندش نه به خاطر حرفها و شایعاتی که میزنن نه به خاطر رجایی بودنش و نه به خاطر اون چیزایی که همه میگن فقط به خاطر ایمانی که به خاتمی داشتم .اون  معلم تاریخ و جغرافیمون با حرفهایی که سر کلاس میزد ماهارو شیفته ی خاتمی کرد یه مشت دختر ۱۳ـ۱۴ ساله که مخشون آماده ی شستشو بود...
ریاست جمهوری مبارک اقای احمدی نژاد از امروز سرنوشت ما ملت ایران :فقیر و غنی زشت و زیبا تحصیلکرده و بیسواد دست شماست. مسولیت سنگینیه امیدوارم حرفاتون شعار نبوده باشه تا حداقل اون قشر متوسط به پایینی که به شما اعتماد کردن بیشتر از این ضرر نکنن اون پرستارا و کارگرا اون رفتگرا همه به امیدی به شما رای دادن به امید تحقق شعارهای قشنگتون .
نزارید طعم اون شیرینیایی که بعد از رای آوردن شما پخش شد براشون زهرمار بشه .
تنها چیزی که میشه از شما توقع کرد همینه چون بقیه طرفداراتون که از قشر پاسدار و سپاهی و ... لایق حرف زدن نیستن اونا مطمئنن که حقشون رو از مردم میگیرن با چوب چماق کتک و چفیه!
آقای احمدی نژاد کاش میشد بی عدالتی ها رو فریاد زد کاش میشد از شما طلب آزادی کرد.
نه اون آزادی که از نظر شما بی بند و باری محسوب میشه
کاش عقاید آدما جون آدما و فکر آدما بیشتر از اینها ارزش داشت
کاش مردم این دیار مجبور نبودن برای بیان اندیشه هاشون کوچ کنن زندانی بشن کتک بخورن .....
ریاست جمهوری مبارک

چهارشنبه 12 مرداد ماه سال 1384
انگار همین دیروز بود !!! پارسال وسطای آدر. فاطی اومده بود تو اطاق ما و داشت در مورد یکی از پسرای ورودیه خودشون! (ن) حرف میزد که به من گفته برام دوست دختر پیدا کن و ...(مدله بعضی ار پسرای خوووب!!!! اما خجالتی اینجوریه دیگه حتما!) مونا به شوخی گفت خوب بگو بیاد با من دوست شه و سه تایی هر هر زدیم زیر خنده  .
فاطی یه کم زودباور و این حرفها بود انگار! چون فرداش رفته بود به ن گفته بود بیا با مونا دوست شو  اونم از خدا خواسته! فاطی هی میومد میگفت ن اینو گفت ن اونو گفت و ....
ضمنا این آقای ن از اون بچه مخهای معماری تشریف داشتن! و چون با استادا کار میکرد و قلقشون دستش بود خیلی از بچه های سال اولی کار عملیاشونو میدادن و ن و همودوره ایهاش که سال یالایی محسوب میشدن انجام بدن و شماره تلفنشم همه داشتن واسه اینجور مواقع!
یه چند روز گذشت مونا و فرشته تحویل کار داشتن و اتاق عین دیوونه خونه ریخته بود به هم و اینا هم هیچ کاری نکرده بودن و از دوروز کمتر وقت داشتن و دااااستانی شده بود تا اینکه یک عدد فکر شیطاانییییییییی به ذهن ما بچه باهوشا رسید و از اونجایی که میدونستیم ن اگه دو شبم نخوابه و هزارتا کارم داشته باشه کار مونا رو رد نمیکنه   کار رو دادیم دستش و از اینجا دیوونه بازیای من و فرشته شروع شد کللی مسخره بازی و شوخی و نقاشیای مسخره که مونا کللی از دستمون حرص میخورد طفلک  و بعدشم با درایت و هوش . ذکاوت و فراستی که از فرشته کاملا بعیید بود  و از من مشهود  یه جوری شد که ما هم هنوز نفهمیدیم چی شده و فقط ۱۵ روز دیگه عروسیشونه  حالا من اینارو چرا اینجا چرا نوشتم نمیدونم!!!!
ضمنا بنده شدیدا عاشق این  هستم!

پیوست: ما بعدا کشف کردیم اقای ن از همون روز اولی که مونا خانوم با شلوار قرررمز تشریف آورده بودن دانشگاه واسه ثبت نام عاشق شده بودن!!
سه شنبه 11 مرداد ماه سال 1384
 




تا جایی که میتونستم ساکت موندم چون نخواستم اینجا رو هم مثل ذهنم مسموم سیاست کنم اما انگار چاره ای نیست

Image Hosted by ImageShack.us

یه کم خیلی زیاد وحشتناکه!
 گنجی از 29/2/84 به مدت 11 روز دست به اعتصاب غذا زد که با مرخصی شکسته شد. پس از بازگشت به زندان از تاریخ 21/3/84 تاکنون – 10/5/84 – مدت 52 روز است که در اعتصاب غذاست و طی این مدت وزن او از 77 به 50 کیلو گرم کاهش یافته است (ادامه)



   1      2    >>