دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 بهمن ماه سال 1384

۲۹ بهمن روز سپندار مذگان ایرانیان باستان مبارک.

سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردندو....

خوب به نظر من تبریک سپندار مذگان که تلفظ درستشو هنوز مطمئن نیستم که درست میدونم یا نه خیلی بهتر از ولنتاینه. هر چند که همه ی اینها بهانه است واسه دوست داشتن اما خوب تا وقتی خودمون همچین روزی رو داریم که ریشه ی عشق و محبت توشه به جای جنگ و خونریزی ولنتاین بهتره که این روز رو جشن بگیریم که مثلا ما ایرانیانی بودیم که از ۲۰ قرن قبل از میلاد مسیح این روز رو به نام روز عشق جشن میگرفتیم.


از صبح دارم تو ذهنم وبلاگ مینویسم کلی سوژه کلی حرف کلی ... از بس بهشون فکر کردم دیگه خالی شدم از هر چی فکره از هر چی حرفه. لحظه های روتینم دوباره شروع میشه دوباره راه آهن- کرمان- دانشگاه -درس- کلاس و.... عیددددددددد.

میخوام یه mp3 player بخرم که هم خوب باشه هم ارزون :) و حجمشم برام  مهم نیست چون صرفا برای آهنگ گوش کردن میخوام. اگه کسی چیز خوبی سراغ داره بهم معرفی کنه لطفا

نمیدونم چرا اینجوریه! یکی میاد برام بدون اسم و آدرس حرفای قشنگ میزاره من میام تو وبلاگم میگم (.... پایین!) بعد به یکی دیگه برمیخوره میاد تا شماره کفش باباش رو هم برای من میزاره .

سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1384
نمیدونم چه بلایی سر پنلم اومده که نمیتونم هیچ بلایی سر نوشته هام بیارم! البته فکر میکنم اشکال از سیستم خودم باشه چون ایمیل هم نمیتونم بدم :( فکر کنم بعد حدود دو هفته علافی و سرگردونی وقتشه کم کم بساطمونو جمع کنیم و بریم سر خونه زندگی و درس و مشقمون هر چند که اگه دست من باشه که دوست دارم تعطیلات حسابی کش بیاد مخصوصا وقتی فکر میکنم که باید برم و سر کلاس آنالیز!!! اون دکتر شل و وارفته بشینم که نصف کلاسا رو میپیچونه و توقع معجزه رو هم داره بیشتر به تعطیلات علاقه مند میشم. هرچند که کلاسا ۳-۴ روزیه شروع شدن و منم که انگار نه انگار! اما امروز انگاری یه تلنگری از یه جایی بهم خورد که دیگه بسه هرچی ول گشتی یه مقدارشم بزار واسه کرمان ! خوب اگه دروغ نگم دلم برای کرمان تنگ شده. اینجا هم خیلی بیکارم دیگه چقدر با این دوست و اون دوست قرار بزارم و بریم سینما و کافی شاپ و رستوران و نهایتا ق...ن کش خونه! یا چقدر تو این پاساژ و اون پاساژ بچرخیم و قیافه های عجیب و بعضا خنده دار ملت رو تحمل کنیم. واقعا مردم از این هدف مندی زندگی. صبح تا شب شایدم شب تا صبح نشستم پای کامپیوتر یا وبلاگ میخونم یا مینویسم منچ و دومینو و تخته بازی میکنم یه چایی و بلکه یه دودو دمی! نه مثل اینکه واقعا بهتره که برگردم... حالا از بیکاریاش که بگذرم یه مزایایی هم داشت این نعطیلات و اینکه کلی کتاب خوندم . آخری رو که هنوز تموم نکردم شهر آشوب نوشته ی مریم جعفری. اصولا از این نویسنده خوشم نمیومد چون دو سه تا از کتابهای قدیمیشو که کپی ناشیانه ای از کتابهای بربادرفته و اسکارلت بود(نمیدونم فقط چه جوری اجازه داده بودن چاپ بشه!) تو سنین ۱۷-۱۸ سالگی خونده بودم و از اون موقع سراغ کتابهاش نرفته بودم اما این کتاب قضیش یه کم فرق میکنه نمیدونم چقدرش واقعیت و چقدرش زاییده تخیلات نویسنده هست اما از اونجایی که فروغ رو خیلی دوست دارم خوندن زندگینامش تو قالب رمان حالا به قلم هر کسی که میخواد باشه برام خیلی جذابه و توصیه میکنم هرکس اهلش هست و دوست داره این کتاب رو بخونه
دوشنبه 24 بهمن ماه سال 1384
حالا اگه بفهمین من دارم با چه بدبختی این پست رو مینویسم دیگه انقدر منو آزار نمیدهید!!!! بماند. این پست دیگه آخرین جوابیه که در مورد این مسایل پیش اومده میزارم و از این به بعد موسی و عیسی هرکدوم به دین خود! آره ما بازیچه ایم بازیچه ی سیاستیم همه ی اینا هم یه زمینه است واسه تحریک مردم و سواستفاده از احساساتشون. حالا شما هر چی میخواین بگین میتونین و این هیچ ربطی به مسلمانی و افتخار به دین خود نداره! و منم هیچ وقت ادعایی غیر از مسلمون بودن نداشتم و همین الانشم میتونم بگم اطلاعات مذهبیم به واسطه ی مادر فوق العاده مذهبی که دارم و به لطف انواع و اقسام کتابهای مذهبی و تفسیرهای مختلف نمونه و المیزان و رساله و معراج نامه و زندگینامه ی همه ی امامان و پیغمبران که تو خونمون پیدا میشه از خیلیای شما که اینجا رو میخونید بیشتره و هیچ وقتم اینجا بر علیه اسلام هیچ حرفی نزدم. بله کاری میشود کرد! تشویق مردم برای شرکت در راهپیمایی 22 بهمن یکی از همین کارها بود که حداقل خیلی بهتر از فحاشی و آتیش بازیه! (هر چند که اینم بلاخره یک نوع تایید گرفتن جمهوری اسلامی از مردم بود ) اگر فیلم آخرین وسوسه های مسیح ساخته شد. ساختن فیلم مصائب مسیح مگه دلیلی غیر از اعتراض داشت؟ همه میتونن اعتراض کنن و همه میتونن حرف بزنن اما هیچ چیزی تو این تاریخ نیست که فراموووش بشه که حالا شما توقع فراموش شدن فیلم آخرین وسوسه های مسیح رو داری؟ نخیر اگه یه نفر بیاد و همه ی خانواده ی من رو بکشه من هیچ وقت برای معروف نشدنش از حق خودم نمیگذرم اما هیچ وقتم نمیرم و خواهر و برادرهای اون شخص رو آزار بدم.... به یاد نمیارم که به قضیه کاریکاتورها خندیده باشم اگر کسی همچین چیزی رو به من نشون بده ممنون میشم. و شما هم کافیه چشماتونو کمی باز کنید و یه کمی هم فکر کنید به جای نظرات 6 کیلومتری. من از ایسنا نظر نگذاشتم البته و خبر گذاشتم و اصولا با خبر موافقت یا مخالفت نمیکنن برادر من! و این خبر به نظر من یکی از خنده دارترین اخباری بود که خونده بودم! و ضمنا اگر شما فحش ناموسی نثار من بفرمایید اینجا فرهنگ شعور و معرفت خودتون رو نشون دادید و من نیازی نمیبینم عکس العملی نشون بدم چون خودتون گویاترین حرفها رو بیان کردید با کارتون. بله باز هم میگم من همیشه خودم برای خودم تصمیم میگیرم و به نظرم هیچ کس بهتر از خودم نمیدونه چی به صلاح یا به ضررمهو اصلا هم کار اشتباهی نیست و همیشه هم از اونایی که این استقلال رو به من دادن ممنونم. ضمنا شمایی که جسارت نداری و بدو ن اسم میای و هر چی از دهن مبارکت در میاد میگی توقع تایید نظر و پاسخ رو نداشته باش.
پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1384

 

یه سری آدم که ادعای آزادی بیان ...ونشونو پاره کرده میان و در قالب یه سری کاریکاتور (که به نظر من خیلی لوووس بودن) به پیامبر مذهب و ... توهین میکنن

یه سری از آدمای مذهبی اومدن و با تعصب نسبت به دین و پیامبرشون بقیه رو تحریک میکنن

یه سری تندروی افراطی میرن تو سفارت کشور اون آدما آتیش بازی

یه سری میان نظریه های احمقانه از خودشون میدن

 یه سری دیگه عکس العمل نشون نمیدن

و خلاصه میشه این اوضاع قاراشمیش که الان داریم.

شمااااا که به من میگی :

 نوشته هایی از این دست که از خط اول پیداست که اگر ده بار تا  خط آخر خوانده شود هیچ نتیجه ای عاید انسان نمی شود. بهتر است این روزها اسلام و مسلمانیمان را برداریم و برویم و بمیریم. غم اهانت دیگران کممان بود که حالا خودمان هم نشسته ایم و به همه چیز خود می خندیم. هاله جان تبریک. فردا اگر پدر و مادرت را فحش دادند و تو کاری جز خندیدن کردی یا مسلمان نیستی و یا نامردی.  و در هر سه صورت برایت متاسفم. متاسف.


خودت میدونی که ما یه مشت بازیچه ایم و چاره ای نداریم که به این مسخره بازیها بخندیم که کار دیگه ای نمیشه کرد آره ما میایم اسم شیرینی دانمارکی رو میکنیم شیرینی گل محمدی و با این کار فقط خودمون رو مضحکه ی عام و خاص میکنیم من اگه ۱۰۰ بار دیگه اینو بشنوم عین ۱۰۰ بار به خریتمون میخندم .

 با این کاری که کردیم اگر اون کاریکاتورهای بی معنی اون روزنامه ی دست چندم دانمارکی رو یک میلیون نفر میدیدن الان همه ی دنیا دیدن و اون روزنامه ی درپیت الان شده جز مطرح ترین روزنامه های دنیا و با این کارهایی که کردیم مردم دانمارک با خرید و حمایت از اون روزنامه اونو رو کردن یکی از مطرح ترین روزنامه ها...  بله اقای محترم ما شیوه ی اعتراضمون درست نیست متاسفانه .

 کاش قبل از اینکه بیاید و نظر بدید یک بار درست یه نوشته ای رو بخونید  من هیچ وقت به توهین اون آدمهای مثلا فرهنگی نخندیدم و نمیدونم فحش دادن به پدر و مادر من چه ربطی به کاریکاتورهایی که برای پیامبر کشیدن داره(اینم اعتراض شما!!) حرف اینه که ما از دم چه مذهبی چه غیر مذهبی فقط فکر میکنیم که حرف خودمون درسته .

حرفیم از توهین به پیامبر نزدم و عین خبر رو از ایسنا گذاشتم اینجا .

تنها نظری که میتونم بدم اینه که هر کسی آزاده به هر کس هر چیزی که دلش میخواد بگه (یا بکشه) مهم احساسیه که من به پیامبر خودم دارم و با توهین های اون هیچ خللی درش وارد نمیشه.

و ضمنا من نیازی به تاسف کسی ندارم که همیشه اون کاری رو انجام میدم که خودم بخوام و خوشبختانه و شایدم متاسفانه همیشه خودم فکر کردم و همیشه خودم بودم که تصمیم گرفتم.

 

اینم باشه اینجا واسه اینکه انگ کافر بودن بهم نچسبونین

سایت CNN اقدام به نظرسنجی درباره چاپ تصاویر موهن از پیامبر اکرم (ص) نموده است .
از کلیه دوستان عزیز دعوت می شود با مراجعه به سایت CNN و انتخاب گزینه No انزجار خود را از این حرکت حساب شده به جهانیان اعلام دارند . برای شرکت در نظرسنجی اینجا را کلیک کنید .
چهارشنبه 19 بهمن ماه سال 1384

من چه گویم کاینجا
همه از هم دورند
فاصله عادت ماست
و خدا دورتر است
ما فقط همهمه ها می شنویم
روی هر شاخه ی ادراک بجای بلبل لانه کردست غراب
سبزی برگ درخت برده از ذهن که سبزیش ز چیست
هیچکس پی دانستن نیست
که ز چه رود ز بالا سوی پایین جاری است
و زمان چیست
زمین ز چه رو می چرخد
هیچ کس نیست بگوید که چرا صورت احساس خراشیده شده

جایی دیدم:
you have 0 unread messeges:
ضد حاااااااااااااال
 
چه بدن این روزا حوصلم به شدت سررفته هرچند دیگه معلوم نیست کی بتونیم هممون تو خونه با هم باشیم.
اینایی که خدارو قبول ندارن مثلا ویران وقتی به بن بست میخورن از کی میخوان اون چیزی که باید بخوان رو؟
 
یکی بیاد اس ام اس بازی البته من با گوشیه مامانم اس ام اس میدماااا
حالا هی به من بگید اسکروچ وقتی قبض موبایلتون اومدو ۴۹۰۰۰ تومن ناقابلش فقط اس ام اس بود میفهمید چی کشیدم من!
 
در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد شد که نام شیرینی دانمارکی به شیرینی «گل‌محمدی» تغییر نام یابد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) یکی از آزادگان هشت سال دفاع مقدس در نامه‌ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد کرده است که برای مقابله با اهانت‌های مطبوعات برخی کشورهای غربی به‌ویژه دانمارک به پیامبر بزرگ اسلام و به منظور ترویج نام و فرهنگ ناب محمدی، طی ابلاغیه‌ای به اتحادیه قنادان، نام شیرینی دانمارکی را به نام شیرینی «گل‌محمدی» تغییر دهند. ....

چی میشه گفت؟؟؟!!!! :)))) منکه فقط خندیدم بابا برخورد بابا شدیدالحن اصلا میگم همه قهر کنیم و فردا ناهارم نخوریم چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


سه شنبه 18 بهمن ماه سال 1384

آهای ملت ، بعلت حذف پنیر دانمارکی از سبد خانواده های معترض به چاپ کاریکاتور در یک روزنامه دانمارکی مطلب زیر توسط فرزند یکی از همین خانواده ها در ساعت انشا قرائت شد.

امروز صبحانه ی ما پنیر نداشت . البته تا دیروز پنیر داشتیم و تمامش هم نکرده بودیم اما پدرم دیشب تمام پنیر ها را ریخت دور . میگفت اینها که کاریکاتور میکشند پنیرشان حرام است . نمیدانم کاریکاتور را گاوها کشیده اند که پنیرشان حرام شده یا نه ولی این را میدانم که دیدن آن کاریکاتورها مثل دیدن عکس زن بدون حجاب گناه دارد. مادرم میگوید دانمارکیها، اسرائیلی هستند و با اسلام دشمن هستند.

پدرم معتقد است از محصولات کشورهای ضد اسلام نباید مصرف کرد .مثلا ما به دلیل کمونیست بودن چینیها از هیچ وسیله ی ساخت چین استفاده نمیکنیم . حتی بشقابهای چینی ما ساخت اراک است . به همین دلیل از فردا صبح ما فقط پنیر تبریز خواهیم خورد. من پنیر تبریز را دوست ندارم اما مادرم میگوید خوردن پنیر تبریز ثواب دارد و من بخاطر ثوابش سعی میکنم بخورم.

امیدوارم یک روز دانمارک به جمهوری اسلامی تبدیل شود تا ما بتوانیم دوباره با پنیر دانمارکی صبحانه بخوریم .

نوشته ی کلاغ سیاه

خوب مثل اینکه داره جالب میشه کم کم!
آقا هر خری که اون خر نمیشه!
هر چند که من روی سنگ پای قزوین رو سفید کردم اما شرمنده این دفعه سوتی دادی کسی با شما نبود!
لطفا نوشته های منو به خودتون نگیرین خیلی حوصله دارم .
 
اینو که خوندم(از خبر گزاری مهر) خجالت کشیدم ازایرانی بودنم
این دیگه چه مدلشه؟ همین وحشی بازیا رو در میاریم که هزار جور انگ بهمون میچسبونن دیگه!
دوشنبه 17 بهمن ماه سال 1384

این روزا دلم میخواد همش حرف بزنم فقط بگم. فرقی نمیکنه از چی با کی هیچیش واسم مهم نیست فقط میخوام بگم تازه الانه که دارم میفهمم چقدر اشتباه میکردم اون موقعی که همه چیو میریختم تو دلم و صدامم در نیومد تا اینکه یهو قاطی میکردم و هر چی دلم میخواست میگفتم و دوروبریام شوکه میشدن که این چرا یهو دیوونه شد!

 امروز احتمالا یه جمع ۴ نفری داریم قراره ۴ تا بی معرفت دور هم جمع بشیم و خوش بگذرونیم آخه تو کرمان نمیتونیم همدیگرو ببینیم! حداقل فایده این دور هم جمع شدن مرور خاطرات خوبمونه...

این دفعه انگار راستی راستی سر حرفم موندم و دارم تمرین میکنم کمتر فکر میکنم و حتی شده واسه ی تصویر خودم تو آینه حرف میزنم و ....

هنوز ترم شروع نشده من هرشب کابوس آنالیز میبینم! تازه هر شب تو خواب یه نفرم کتک میزنم :)))        آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ ق.....ن میخواااااااام بدددددد

این چه مدلشه به دخترا نمیدن؟؟؟؟

 

یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1384

یه لیوان چای داغ پررنگ برای خودت می ریزی. دو تا دونه خرما می ذاری کنج یه نعلبکی و میای دراز می کشی ته پذیرایی. کنار آتیش. زمین زیرت سفته. یه غلت می زنی و لیوان چای رو یه کم می ذاری اونطرف تر. اسپیکرو تا ته زیاد کردی تا اینجا که تو دراز کشیدی هم صداش بیاد. حالا چند وقته عاشق آهنگ یکی از صفحاتی شدی که مدتهاست می خونیش.. روزی هزار بار گوش میدی و باهاش خستگی در می کنی....« شاخه ای تکیده... گل ارکیده...با چشمای خسته...لبهای بسته...غم توی چشماش....آروم نشسته...شکوفهء شادیش..از هم گسسته..وای ی ی ...»

بخار چای می شینه رو صورتت و قطره های ریز بخار آبو رو پوستت حس می کنی و کیفور می شی.

با انگشت اشاره ات کله تو می خارونی. پلکات سنگینن. خسته ای. خوابت میاد. خمیازه پشت خمیازه.

یاد عصر می افتی..با خودت فکر می کنی همون لباسایی رو پوشیدی که دوس داشتی. کلی خوش تیپ شده بودی! بعد امتحانا بالاخره وقت کرده بودی یه دستی هم به ابروها و صورتت بکشی! نه هپلی بودی نه احساس پاچه بز بودن داشتی! کادوت هم از مال همه قشنگ تر بود.  همه کلی از سلیقه ات تعریف کردت. توو خودت هم بُق نکردی. با همه گفتی و خندیدی. حتی کسایی که واسه بار اول بود می دیدی و اصلا نمی شناختیشون. مدام حواست بود که فکرای صد من یه غاز نیاد توو کله ات. بیخود و بی جهت دلت نگیره. به لاهوت و ناسوت هم فکر نکنی !! یاد گذشته نیفتی. تو حسرت روزای خوب نیومده نباشی و فقط در لحظه زندگی کنی. توو لحظه خوش باشی. قاتی ِ همه. مث ِ همه. جلف بازیای کسی رو به روی خودت نیاری و چش و ابرو اومدناشونو بی خیال باشی. با چرت و پرتاشون بخندی و وقتی ادای آدمای چیز فهمو در میارن خودتو بزنی به کوچهء علی چپ و اصلا خون خونتو نخوره که با چه موجودات گاگولی طرفی!... لبخندی از سر رضایت بزنی و سری به نشونهء تائید حرفاشون تکون بدی!...

 یه ربع می گذره..حالت خوبه هنوز. همه چی قابل تحمله. لوس بازیا اونچنان اوج نگرفته...سرحالی.

نیم ساعت می گذره. یادت میفته ظهر نخوابیدی. خوابت می گیره.

سه ربع می گذره..یواش یواش دستگیرت میشه سرت از بوی عطر و اودکلون شون داره می ترکه.

یه ساعت می گذره..لبخند به لب درحالی که داری با دخترکی که کنارت نشسته شوخی می کنی و می خندی تو دلت به صدای خنده های از سر بی قیدیشون فحش میدی!

یه ساعت و نیم می گذره. نسکافهء تلختو هم می زنی و یه قُلُپ بالا میدی..

یه دقیقه بعد...یه قلپ دیگه...

دارن کیکو فوت می کنن..نیگاشون می کنی و جای تموم دست و هورا کشیدنا گرمی نور شمعو کنار پوست صورتت تجسم می کنی. و حس گرما می کنی.

چند دقیقه بعد تلخی نسکافتو با شیرینی ِ یه برش کیک قسمت می کنی. بهت می چسبه. با بقیه داری حرف می زنی اما خودتم درست و حسابی حالیت نیس چی می گی و چی می شنوی! صدای بقیه مث بوق می پیچه تو مغزت. یکی میاد جلو و صورتتو می بوسه و به خاطر کادوی قشنگت ازت تشکر می کنه. جای رژ لبش می مونه رو صورتت. سفیدی نور فلاش دوربین یه لحظه چشمتو می زنه. توو لحظه ثبت شدی! با همون نور سفید.

از تموم فضای اونجا و آدماش فقط سرامیکای رو دیوار که ترکیبی از شکلاتی و کرم و نارنجیه به نظرت دلنشین میاد. پسرک پشت مانیتور که از ادا و اطوارای دخترای جمع به وجد اومده مدام آهنگای دامبول و دیمبول می ذاره.. اون یکی که صاحب کافی شاپه مدام سیگار می کشه و با چشاش تو سر و سینهء دخترا عرشو سیر می کنه!...

توو هنوز داری به خودت فشار میاری که بهت خوش بگذره!! که توو لحظه زندگی کنی. که به هیچی جز میون جمع بودن فک نکنی. دود سیگار اون یارو داره خفه ات می کنه.

...دو ساعت می گذره. دو ساعتو و نیم... سه ساعت.. بالاخره زنگ آخر می خوره! سعی می کنی زودتر بزنی بیرون تا یه هوایی به کلت بخوره. یه خرده سر حال میای. تشکر و تعارفای همیشگی..و راتو می کشی سمت خونه. با یکی از بچه ها. نیمهء راه از هم جدا میشین. حالا بازم تنهایی. بازم خودتی.. آرومی.. آروم و درگیر با خودت. که آدم بشو نیستی! که هنوزم بعد اینهمه سال یاد نگرفتی خوش گذروندنو. که یه دلیل کوفتی همیشه و همه جا هست واسه این حس لعنتی تفاوت تو با بقیه. واسه....

...

دراز می کشی رو زمین سفت. کنار آتیش. و به عصر فکر می کنی.  به خودت. به این روزها. به فکر و خیالهای هر روزه ات. به بزرگ شدنت...

قطره های ریز بخار چایی می شینه رو صورتت و کیفور می شی!...

چشماتو می ذاری رو هم  ...گرمای نور شمعو کنار پوست صورتت تجسم می کنی..

لا لا یی صدای آهنگ هنوز از اتاق میاد...باهاش آروم زمزمه می کنی...

«...شاخه ای تکیده...گل ارکیده...

با چشمای خسته..لبهای بسته...غم توی چشماش..آروم.....»

...و گرم می شی...

 از وبلاگ والریا

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کسی میدونه دنیا چرا روز به روز داره آشغال تر میشه؟

دنیا ببخشید بهت توهین شد منظورم آدمات....

ترم خوبی بود ترم گذشته امتحانام خوب شدن و مهم تر اینکه یه  درس خیلی خیلی بزرگ تو زندگیم گرفتم و دیگه اینکه به هیچ خری اعتماد نکنم. میخوام منم یاد بگیرم این و اونو بازی بدم و بعدشم در کمال پررویی به روی خودمم نیارم میخوام منم نفهم باشم. تو زندگیه من خیلی چیزا تغییر میکنه و همشم به خاطر همینه.

ترم دیگه!

درخشش عشق دارم :)))) چه خنده دارررر. ۲۱ واحد برداشتم ۲۰ تا اختصاصی یه دونه قرآن. خیلی سخته ......... من از آنالیز میترسم خوب!

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه بفکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم

 

نه! جدی آدم بعضی چیزا رو از بعضی کسان انتظار نداره !! شرافت ! این چیزیه بعضی از ما لازم دارن ! بعضی از ما که می تونستن الگو باشن برای بقیه ! مرد رند بازی هم حدی داره. حیف ! می‌دونم دارم تند می‌رم اما ... همین دیگه !

جمعه 14 بهمن ماه سال 1384
چیستم من ؟ کیستم من ؟
 من کجایم ؟
تو بگو راز حیات
تو بگو رمز کلام
نیستم ،‌زیستم من
تو بگو هر چه که هست
چیستم ، کیستم من ؟
تو بگو راز بیان را
سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1384

خوشحالم خیلیییییی  بزنم به تخته. لا.نقدر که دارم مینویسم. بلاخره دعاهام برآورده شد

مرسی خدااااااااااااااااااااااااااا

 


در زندگی فهمیده ام که ... فهمیده ام که آدم ها گاهی اوقات انسان را به شگفتی وا می دارند. بعضی وقت ها درست همان کسی به تو کمک می کند تا سرپا بایستی که انتظار داشتی تو را به زمین بزند. فهمیده ام که گرمی، دوستی، محبت و مهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.کسی که بتواند آن ها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد. فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن. فهمیده ام که باید به گونه ای زندگی کنم که اگر کسی سخن نادرستی در مورد من مطرح کرد هیچ کس حرف او را باور نکند. فهمیده ام که زندگی مثل دستمال کاغذی لوله ای است. هر چه به آخرش نزدیکتر می شود سریع تر می گذرد. فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد. فهمیده ام که بیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. فهمیده ام که هر دستاورد بزرگی زمانی غیر ممکن به نظر می رسیده است. فهمیده ام که مهربانی از کمال مهمتر است. فهمیده ام که هر برخوردی هر چند کوتاه، از خود تاثیری به جا می گذاریم. فهمیده ام که مهم نیست چه اتفاقی برای آدم می افته. مهم اینه که در موردش چی کار می کنیم