دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386
خوب دیگه وسط این همه بدبختی آنفولانزا کم بود ! گل بود به سبزه نیز آراسته شد! میخواستم یکشنبه برم تهران از شانس خوب من ممکنه! توجه کنید ممکنه! که سه شنبه یه امتحان داشته باشم تا استاد استخاره بفرمایند بلیط دیگه گیرم نمیاااد :(( ای خدا این چه شانس ..یه که من دارم وقتیم که یه بدبیاری میاری دیگه همینجور پشت سر هم میاد اول اون تصادف بعد اون یک ماه آلرژیه کوفتی بعدم .... دوباره سرماخوردگی باز .... و دوباره آنفولانزا! یکی نیست به من بگه چشمت کوووور آخه مگه مرض داری میشینی ور دل آدمی که آنفولانزا داره حکم میزنی! یه مرض عجیب غریبیه هااا نمیتونم توصیفش کنم یه مشکل اساسی رو هم به همه ی این بدبختیا اضافه کن خوب دیگه کلکسیون تکمیله. کاش میشد رفت یه جایی و تا جایی که میشد جیغ کشیددددد جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ. خوب میتونه باعث خوشحالی باشه که میون این همه بدبختیت یه دوست گل مث مرضیه جوونم زنگ بزنه و بگه که زنگ زده تا صداتو بشنوه و آروووم شه :*:* مرضیه خیلی خیلی دوست دارم جاتم اینجا خیلی خاالیه حالا چه کاری بود این انتقالیه بدموقع.....
سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

زندگیمون داره همینجوری میگذره یه راه سخت که مقصدشم همچین واسمون معلووم نیست همچین توش گیج میزنیم (مخصوصا اونایی که ریاضی میخونن از نوع کاربردیش!) روزامون پر شده از به  زور خندیدن و یواشکی گریه کردن لحظه هاو ساعتایی که میشینیم و فکر میکنیم و فکر میکنیم و فکر میکنیم دلخوشیهامون انقدر کمه که نمیشه بهشون امیدوار بود نیاز داریم به یه هوای تازه به یه صداقت ناب به یه حرف از ته دل .                همه خسته شدن و طاقتشون تموم شده اما ....

با یه نم نم بارون میشه تازه شد و با یه شاخه گل عاشق اینه جواب همه ی سوالامون میتونی امتحان کنی :)           اگه نفهمیدی غصه نخور وقتی که واست پیش بیاد خوب میفهمی

دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386
آخرای مرداد این خانووم صاحبخونه ی ما تصمیم گرفتن که خونشونو نما کنن بعد از اونجایی که خونه تا نصفه نما شده بود کارگرا لطف کردن و اون قسمت نما شده رو کاملا کندن و دوباره از اول شروع کردن به کار و از اونجایی که کارگرا ایرانی بودن و خونه همش دو طبقه! الان که دیگه آخر آبانیم هنوووز تموم نشده! از بس که این کارگرا تنبلن یه روز حال ندارن نمیان یه روز میان زود باید برن یه روز عروسیه یکیشونه همشون باید برن دسته جمعی ولایت یه روزم بلاخره باید استراحت کنن دیگه حلله؟ از کار کردنشونم بگم که موقعی که رسیده بودن پشت پنجره ی ما دو تا واحد آنچنان حرفایی میزدن که مو به تن ماها سیخ میشد! تازه یه بارم در کمال پررویی شماره تلفناشونو میگفتن! اعتماد به نفس در حدد لالیگااااااا خلاصه که دیگه ماها خسته شدیم دسته جمعی یه دعایی بفرمایید که کار اینا تمووم شه دست ار سر کچل ما بردارن و برن به سلامت!
شنبه 26 آبان ماه سال 1386

میل به وراجی در من تقویت میشه و امکانات فراهم اون وقت منم که عین آدمای بی جنبه یه سره اینجا رو آپ میکنم مهم نیست بلاخره هر کسیم که باشه بعضی موقعها بیشتر احتیاج داره به اینکه حرف بزنه و خوب الام منم تو اون بعضی موقعهای خاص خودمم چه اشکالی داره به اینکه هر چی که دلم میخواد اینجا بنویسم دیگه اونقدم مث قدیما به اینجا نمیرسم که بازدید کننده از سرو کوول وبلاگم بالا بره و نگران قضاوت اون آدمایی باشم که میان و اینجارو میخونن که مبادا یه وقت فک کنن من آدم چیپیم. همون چند تا دوست قدیمیم که از خیلی دورها! (چه جمله ای) خواننده ی اینجا بودن و همیشه و تحت هر شرایطی انقدر معرفت داشتن که هر از گاهی با یه کامنت یا آفلاین یا اس ام اس سراغی ازم بگیرن برام کفایت میکنن. راستی چقد بزرگ شدیم! تو این چند روز کلی دوستای قدیممو تو نت زیارت کردم بعد کلی وقت و چقد همه عوض شده بودن نسل باحالی داریما! شوخی نیست روزای ۱۸ سالگیو پر کردن و به ۲۳ سال و ۶ ماه و چند روز رسیدن کار ساده ای حداقل واسه من نبود.... هر چند که تو چند روز گذشته یه نفر همه ی حس و حالمو ازم گرفت و گفت مث دخترای ۱۴ ساله میمونی :)) ضدحال.

جمعه 25 آبان ماه سال 1386
داشتم آرشیو اینجا رو میخوندم خجالت آوره اون روزای ۱۸ سالگی و لوس بازی کی فکر میکردم که یه روزی همچین ... ی بشم ! از خودم بدم اومده اه اه اه من دوباره میخوام همون لوس بی نمک بشم که بالا تا پایین وبلاگش شکلک و لوس بازی بود!
پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386
اومدم یه متن اینجا بزارم که بالا تا پایینش دیووووونه ها و دیوووووونم کردین بود که کلا بیخیالش شدم اگه بخوام میتونم الان بگم ... .... همشوووووووووون اما بازم نمیگم آدم بی جنبه زیاده خوب یکیشم به تور من خورد هر چیزی لیاقت میخواد که صد البته هر کسی نداره واه واه واه خدا به دووور! سعی نکنین از این نوشته چیزی بفهمین چون نمیفهمین این نوشته صرفا برای خالی کردن کله ی پوک پر از فکر و حرف و جیغ منه همین حالم از جبر به هم میخوره ساختمان داده ها میخوام 7 صبح نمیتونم بیدار شم مومنایی کلاساش خوبه نمره بد میده خوشم میاد ازش چه خاکی به سرم کنم میکشمت اگه آماری پخش شه فهمیدی؟ پاکشون کن حال داریا دیوونه خامووش کن اونو دلم میخواد بگیرم بزنمت فهمیدی؟دلم واسه یه چندتا آدم حسابی تنگ شده کجاا رفتن همه دودره باز دیوونه و خل ! مدل امتحان کردنتا عین آدمای عقده ایه همه کارا شدن مث اونایی که کمبود های مفرطی در زندگی دارن تو چه مرگته تو که چیزی کم نداری احمق بیشعور خر! چند وقته فحش ندادم حتی به خودم اه چرا من به کسی فحش نمیدم حداقل یه کم دلم خنک شه اه اینجا که میتونم فحش بدم پس هر چی فحش که با ک شروع میشه همووووووووووووووووووووووون واااااااااای چقد دلم پره خالی نمیشه ترکید من میخوااام برم تهراان چرا تعطیلیا انقد کمن اه میپیچوونم خواهم پیچووند کلاسارو دنیار و دوستارو همه رو میپیچوونم پس هستم من دیگه تعطیل تعطیل تعطیل من یعنی مغزم یعنی عقلم تولده؟ عمرا اگه بیام جای من؟ اونجا نیست جمع کن باباااااااااااااااااااا
فرق شوخیو جدیو که میفهمی احیانا؟!
پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386
نمیدونم بعضی از این خانواده ها که از اول زندگی بچه هاشونو در حد یه زندونی محدود کردن به چه امیدی بچه هاشونو میفرستن یه شهر دیگه که مثلا درس بخوونن؟ شما چی فکر میکنین؟د ورو بر ما از این نمونه ها زیاده کسی که مثلا تو شهر خودش حق نداشته تنهایی پاشو از در بزاره بیرون حالا اومده تو یه شهری که خوب به نسبت شهر خودش شهر بزرگ و پر از جاذبه ایه و تو سن 18 سالگیم که عقلها اکثرا در حد یه مرغه! میفته تو یه خطایی که آخرش آبروریزیه و بس! واقعا چی فک میکنی واسه دختر 18 ساله ی بدون تجربت تو یه شهر غریب خونه میگیری و ولش میکنی به امان خدا!
من زنده ام! این یعنی خیلی.الان باید براتون از زیر خروارها خاک وبلاگ مینوشتم! جدا خدا خیلی بهمون رحم کرد تا ما هم یه درس عبرتی بگیریم از اینکه رانندگی با سرعت بالا کار بدیه مخصوصا تو شهری مث کرمان که قوانین راهنمایی رانندگی هوتوتوئه و شهرداریم کارای جالبی میکنه مث کندن کانال عمیق کنار خیابون که با یه کم انحراف پرتاب شی توش حالشو ببری!
من امسال ماه رمضون بنده ی بی شعووری بودم خدا! ما رو ببخش!
این دانشگاه هم که تموم شدنی نیست! البته امروز یکی از سال بالاییها رو که بلاخره بعد 12 ترم! فارغ! شدنو تو خیابون دیدم که ناله میکرد کاش تو همون دانشگاه مونده بود ! پس نتیجه میگیریم که بخونیم و حرصم نخوریم.
به انر‍ژی فرستادن اعتقاد داید؟ چقدر؟
یکی هست اینجا که به من بگه آدم عاقل یه اشتباهو 2 بار تکرار نمیکنه! باز خودتو انداختی تو دردسر که چی بشه هاااااااان؟
گووشیم خراب شد. همه ی شماره هام پرپر شدن .الان گوشیم سالمه اما شماره ی خیلیا رو ندارم مثلا مونا (لیلا) اگه اینجارو خوندی یه تماسی با من بگیر :)
سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386

چی فکر کردی آقاجوووون ما اینیم دیگه یه تصمیم بگیریم دیگه ۱۰۰٪ عملیه! (جوووون خودم)

من اگه تو این هفته یک پست سراسر استرس و التهاب! نفرستم خرم . به خدااااا